IRAN
IRAN

بسم الله الرحمن الرحیم _______ *( اللَهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*ــــــــــ . درباره ی ایران ، دنیا و...


دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۸

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

بخش هفتم‌

دبيركل راز دوم را هم براى من باز گفت‌؛ ـ همان رازى كه وعده داده بود ـ من به ويژه پس از چشيدن شيرينى راز اوّل در آرزوى دانستن آن بودم‌. راز دوم سند پنجاه صفحه‌اى بود كه در آن برنامه‌هايى براى درهم كوبيدن اسلام و مسلمانان در مدّت يك قرن آمده بود، به گونه‌اى كه پس از آن از اسلام تنها نامى باقى بماند. اين سند خطاب به مدير كل‌هاى وزارت و براى دست‌يابى به اين هدف تنظيم شده بود. اين سند چهارده بند داشت و به من هشدار دادند كه از اين سند به كسى چيزى نگويم و آن را كاملاً پوشيده دارم تا مسلمانان به مفاد آن آگاه نشوند و براى رويارويى با آن چاره‌اى نينديشند. خلاصه اين سند به شرح زير است‌:

1ـ همكارى جدّى با تزارهاى روسيه براى دست‌اندازى به مناطق اسلامي‌.

همچون بخارا، تاجيكستان‌، ارمنستان‌، خراسان و توابع آن‌، و همكارى جدى با آنها براى دست يافتن به اطراف مناطق ترك‌نشين هم‌مرز با روسيه‌.

2ـ همكارى كامل با فرانسه و روسيه در برنامه‌ريزى همه جانبه براى درهم كوبيدن جهان اسلام از بيرون و درون‌.

3ـ برانگيختن اختلاف‌ها و درگيري‌هاى شديد ميان دو حكومت ترك و فارس و افروختن آتش قومى و نژادى ميان دو طرف‌.

شعله‌ور كردن آتش جنگ ميان قبايل و ملّت‌هاى مسلمان همسايه و كشورهاى اسلامى و زنده كردن مذاهب (حتّى آنها كه ازميان رفته‌اند) برانگيختن اختلاف در ميان مذاهب‌.

4ـ بخشيدن مناطقى از كشورهاى اسلامى به غير مسلمانان‌.

يثرب به يهوديان‌؛ اسكندريّه به مسيحيان‌؛ يزد به زرتشتيان پارسي‌؛ عماره به صابئان‌؛ كرمانشاه به علي‌اللهي‌ها؛ موصل به يزيديان (1) ؛ خليج فارس به هندوها پس از آنكه تعداد زيادى هندو به آن منطقه آورده شدند؛ طرابلس به دروزي‌ها (2) ؛ قارص‌ (3) ؛ به علوي‌ها؛ مسقط به خوارج‌؛ بايد اينان را با پول‌، اسلحه‌، برنامه و نيروهاى كارآمد يارى كنيم تا همچون خارهايى در بدن اسلام باشند و مناطق آنها را گسترش دهيم تا همه كشورهاى اسلامى را درهم كوبند.

5ـ برنامه‌ريزى براى پاره پاره كردن حكومت‌هاى اسلامى فارس و ترك به بيشترين پاره‌هاى ممكن‌

حكومت‌هاى كوچك محلى كه با يكديگر نزاع كنند؛ همچون اوضاع هند. زيرا گفته‌اند «اختلاف بينداز و حكومت كن‌» و «اختلاف بينداز و ويران كن‌».

6ـ ساختن دين‌ها و مذهب‌هاى مختلف در كشورهاى اسلامي‌.

و اين برنامه‌ريزى حساب شده‌اى نياز دارد به گونه‌اى كه هر دين با تمايلات مردم يك منطقه تناسب داشته باشد. مثلاً بايد چهار دين در مناطق شيعه پديد آورد، دينى كه خدايش حسين بن‌على باشد؛ دينى كه جعفر صادق را پرستش كند؛ دينى كه مهدى موعود را بپرستد و دينى كه علي‌الرّضا را عبادت كند. جاى مناسب براى اولي‌كربلا، دوم اصفهان‌، سوم سامرا و چهارمى خراسان است‌. چنان‌كه بايد مذهب‌هاى چهارگانه اهل سنّت را به شيوه اديان جداگانه درآورد كه ارتباطى با يكديگر نداشته باشند؛ اختلاف‌هاى خونينى داشته باشند؛ در كتاب‌هايشان بايد دست برد تا هر گروه تنها خود را مسلمان بداند و بر اين باور باشد كه ديگران كافرند و كشتن و بيرون راندن آنان واجب است‌.

7ـ پراكندن فسادهايى چون زنا، لواط‌، شراب و قمار در ميان مسلمانان‌.

بهترين وسيله براى اين كار باقى ماندگان از دين‌هاى گذشته در اين كشورهايند؛ آنان بايد سربازان انبوهى براى اين كار داشته باشند.

8ـ تلاش براى گماشتن حاكمان فاسد در اين كشورها كه در دستان وزارت باشند.

دستورات را انجام دهند و از آنچه نهى مي‌شود خوددارى كنند؛ ما بايد خواسته‌هايمان را از طريق اين‌ها در كشورهاى اسلامى جامه عمل بپوشانيم‌. اگر حاكمان غيرمسلمان باشند بسيار بهتر است‌؛ بنابراين بايد افرادى را با ظاهر اسلامى به سوى مراكز قدرت گسيل كنيم تا اهداف ما را به انجام برسانند.

9ـ محدود ساختن زبان عربى (تا جايى كه ممكن است‌) و رواج بخشيدن به زبان‌هاى ديگر.

چون سانسكريت‌، پارسي‌، كردى و پشتو؛ زنده كردن زبان‌هاى اصلى رايج در جهان عرب و گسترش لهجه‌هاى فرعى زبان عربى كه سبب خواهد شد عرب‌ها از زبان فصيح كه زبان قرآن و سنّت است دور شوند.

10ـ گسيل مزدوران به گردِ حاكمان و رساندن آنها به درجه مشاوران آنان‌.

تا وزارت بتواند بدين روش در حاكمان نفوذ كند. برترين راه‌، سود جستن از غلامان و كنيزكان توانا است‌. وزارت بايد اينان را پرورش دهد و در بازار برده‌فروشان به نزديكان حاكمان همچون فرزندان‌، زنان و افراد داراى نفوذ نزد حاكمان فروخته شوند تا آنان گام به گام به حاكمان نزديك شوند. پس از آن مادران و مشاوران حاكمان شوند و همچون دست‌بندى آنها را در برگيرند.

11ـ گسترش دايره دعوت به مسيحيّت و وارد كردن افرادى از هر صنف به گروه دعوت‌كنندگان‌.

از جمله‌: حسابداران‌، پزشكان‌، مهندسان و مانند آنان‌؛ ساختن كليساها، مدارس‌، درمانگاه‌ها، كتابخانه‌ها و گروه‌هاى خيريه درگوشه و كنار جهان اسلام‌؛ انتشار مجانى و بدون عوض ميليون‌ها كتاب مسيحى در ميان مسلمانان‌؛ تلاش براى جاى دادن تاريخ مسيحى در كنار تاريخ اسلامي‌؛ فرستادن جاسوس‌ها و مزدوران به ديرها و صومعه‌ها با نام راهبان زن و مرد كه وظيفه آنان كمك به ارتباط‌ها و تحرّك‌هاى مسيحيان و نيز خبريابى از اوضاع و احوال مسلمانان خواهد بود. چنان‌كه بايد لشكر بزرگى از دانشمندان پديد آورد تا پس از آشنايى كامل با اوضاع مسلمانان‌، تاريخ آنان را سياه كنند و در كتاب‌هايشان دست ببرند.

12ـ سست كردن عقيده دختران و پسران مسلمان‌.

ترديد افكندن در ميان آنها نسبت به دينشان‌؛ فاسد كردن اخلاق آنها از طريق مدرسه‌ها، كتاب‌ها، باشگاه‌ها، نشريه‌ها و نيز دوستان غيرمسلمان كه مي‌توانند زمينه را براى اين كار فراهم نمايند. بنابراين لازم است گروه‌هايى پنهانى از جوانان يهودى و مسيحى و ديگر آيين‌ها تشكيل شوند كه در كمين جوانان مسلمان باشند و با هر روش ممكن آنان را شكار كنند.

13ـ برافروختن آتش هميشگى جنگ‌ها و شورش‌هاى داخلي‌.

و مرزى ميان مسلمانان و غيرمسلمانان و ميان خود مسلمانان تا نيروى مسلمانان تباه شوند و انديشه پيشرفت و همبستگى را از سربيرون كنند؛ نيروهاى فكرى و مالي‌شان نابود گردد؛ جوانانشان از ميان بروند و آشفتگي‌، درهم ريختگي‌، و هرج و مرج آنان را فراگيرد.

14ـ ويران ساختن اقتصاد و معاش مسلمانان‌.

نابود كردن كشتزارها؛ خراب كردن سدها؛ خشك ساختن رودها؛ تلاش براى گسترش بيكارى به وسيله بيزار كردن آنان از كار؛ پديدآوردن مكان‌هايى براى وقت‌گذرانى بيكاران و افزون ساختن معتادان به ترياك و ديگر مواد مخدّر.

اين بندها همواره با شرح كامل‌، نقشه‌ها، شكل‌ها و عكس‌هايى آمده بود. از دبيركل به دليل اينكه اين سند را در اختيارم گذاشته بود سپاسگزارى كردم و يك ماه ديگر در لندن ماندم‌؛ وزارت دستور داد بار ديگر به سوى عراق روانه شوم تا كار را با محمدالوهاب به پايان برسانم‌. دبيركل به من گفت‌: در كار او هيچ‌گونه كوتاهى نكنم‌. او گفت‌: بر اساس گزارش‌هاى دريافتى از مزدوران‌، شيخ بهترين كسى است كه مي‌توان به او تكيه كرد؛ او گوش به فرمان وزارت است‌.

دبيركل همچنين گفت‌: با شيخ بي‌پرده سخن بگو. مزدور ما در اصفهان با او بي‌پرده سخن گفته و شيخ همه چيز را پذيرفته است‌؛ به شرط آن‌كه از او در برابر حكومت‌ها و عالمانى كه در صورت ارائه انديشه‌هايش بر او از همه سو خواهند تاخت‌، پشتيبانى گردد. اگر لازم شد پول و سلاح كافى در اختيار او قرار گيرد و يك استان هر چند كوچك نيز در اطراف نجد، به او سپرده شود. وزارت اين همه را پذيرفته است‌.

من با اين خبر گويا مي‌خواستم از شادمانى پرواز كنم‌. به دبيركل گفتم‌: اكنون من چه كنم‌؟ از شيخ چه بخواهم‌؟ و از كجا آغاز نمايم‌؟ دبيركل گفت‌: وزارت برنامه دقيقى دارد كه شيخ بايد آن را انجام دهد؛ آن برنامه اين است‌:

1ـ تكفير همه مسلمانان و روا دانستن كشتار آنان‌.

ستاندن اموالشان‌، بر باد دادن ناموسشان‌، فروش آنها در بازار برده‌فروشان و روا دانستن آنكه مردان مسلمان به عنوان غلام و زنانشان به عنوان كنيز به خدمت گرفته شوند.

2ـ ويران كردن كعبه‌.

با اين دست‌آويز كه اين بنا از باقي‌مانده‌هاى بت‌پرستى است و جلوگيرى از انجام حج و تشويق قبايل به قتل و غارت حجّاج‌.

3ـ تلاش براى سرپيچى از فرمان خليفه‌.

تشويق به جنگ با او و گردآوردن سربازان براى نبرد. جنگ با بزرگان حجاز، براى كاهش نفوذ آنان ـ با هر وسيله ممكن ـ نيز ضرورى است‌.

4ـ ويران كردن گنبدها، ضريح‌ها، مكان‌هاى مقدس مسلمانان در مكّه‌، مدينه و ديگر شهرها.

به دست‌آويز شرك و بت‌پرستي‌، همچنين لكه‌دار كردن شخصيّت پيامبر محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم و جانشينانش و مردان بزرگ اسلام تاجايى كه امكان دارد.

5ـ گسترش هرج و مرج و تروريسم در كشورهاى اسلامي‌.

6ـ انتشار قرآنى تحريف شده كه بر اساس حديث‌ها در آن فزونى وكاستى ايجاد شده باشد.


پس از آنكه اين برنامه مشخص شد، دبيركل گفت‌: از اين برنامه گسترده هراسان مشو! ما بايد بذرهايى بكاريم و به زودى نسل‌هاى ديگرى مي‌آيند و آن را تكميل مي‌كنند. حكومت بريتانيا بر اين‌گونه بردباري‌، ديرينه بسيارى دارد. و راه را گام به گام بايد پيمود. آيامحمّد پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم يك مرد نبود كه توانست چنين انقلاب نابودكننده‌اى برپا كند. محمد بن‌عبدالوهاب نيز بايد همچون پيامبرش باشد و اين انقلاب مطلوب را انجام دهد.

چند روز بعد، از وزير و دبيركل اجازه گرفتم‌؛ با خانواده و دوستانم بدرود گفتم‌؛ چون مي‌خواستم از خانه بيرون آيم‌، پسرم گفت بابا! زود برگرد؛ چشمانم اشك‌آلود شد و نتوانستم از همسرم پنهان كنم‌؛ يكديگر را به گرمى بوسيديم و به سوى بصره به راه افتادم‌. پس از يك سفر دراز، شبى به خانه عبدالرضا در بصره رسيدم‌؛ در خواب بود؛ چون مرا ديد به گرمى خوش آمد گفت‌؛ شب را تا صبح خوابيدم‌؛ به من گفت‌: محمد به بصره آمد، و پيش از سفر دوباره نامه‌اى برايت گذاشت‌. بامداد نامه را خواندم و دانستم كه به نجد رفته است‌. نشاني‌اش را در نجد نوشته بود؛ صبح‌گاه به راه نجد رهسپار شدم و پس از رنج بسيار به آنجا رسيدم و شيخ محمد را در خانه‌اش پيدا كردم‌.

آثار ناتوانى را در او ديدم‌؛ به او چيزى نگفتم امّا پس از آن دريافتم كه ازدواج كرده است و انديشيدم كه اين‌گونه نيرويش كاسته خواهد شد، به او پند دادم همسرش را رها كند و او هم پذيرفت‌. با هم قرار گذاشتيم كه من خود را به عنوان بنده او معرفى كنم‌؛ بنده‌اى كه او از بازار خريده‌، در سفر بوده و اكنون باز آمده است و چنين نيز شد؛ در بين دوستانش مشهور شد كه من بنده او هستم‌؛ او مرا در بصره خريده است و من به دستور وى در سفرى بوده‌ام و اكنون بازگشته‌ام‌. مردم مرا به همين گونه مي‌شناختند؛ من دو سال با او بودم و ما زمينه آشكار كردن دعوت را فراهم نموديم‌. در سال 1143 هجرى او عزم جزم كرد تا يارانى گرد آورد و فراخوان خود را با واژه‌هاى مبهم و حرف‌هاى رمزآلود براى نزديك‌ترين يارانش باز گفت و به تدريج دعوتش را گسترش مي‌داد. من بر گردِ وى گروهى توانمند گرد آوردم كه به آنها پول مي‌داديم‌؛ هرگاه آنها را در برخورد با دشمنان ناتوان مي‌ديدم‌، عزمشان را سخت مي‌كردم‌. هر چه دعوتش را بيشتر آشكار مي‌كرد دشمنانش افزون‌تر مي‌شدند. گاهى به دليل فشار شايعه‌هايى كه عليه او مي‌ساختند مي‌خواست از راهش باز گردد، امّا من اراده او را سخت مي‌كردم و مي‌گفتم‌: پيامبر محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم بيش از اين تحمّل كرد؛ اين راه بزرگوارى است‌، هر مصلحى با اين‌گونه سختي‌ها و تهمت‌ها روبرو مي‌شود. ما اين‌گونه با دشمنان در جنگ و گريز بوديم‌؛ من براى دشمنان شيخ جاسوس‌هايى گمارده بودم ـ باپول‌؛ هرگاه مي‌خواستند فتنه‌اى به‌پا كنند جاسوس‌ها خبر مي‌دادند و ما مي‌توانستيم توطئه آنها را درهم شكنيم‌. يك بار جاسوسان گفتند: برخى از دشمنان شيخ در انديشه ترور او هستند؛ وقتى كه نقشه آنها را براى ترور شيخ آشكار كرديم كار بر آنها واژگونه شد و مردم از آنها بيزار گرديدند.

شيخ به من قول داد كه هر شش بخش برنامه را انجام خواهد داد؛ وى گفت البتّه اكنون تنها برخى از آنها را مي‌توانم انجام دهم و اين كار را هم كرد. شيخ بعيد مي‌دانست كه بتواند پس از دست يافتن به كعبه آن را ويران كند؛ زيرا دست‌آويز اينكه آنجا مركز بت‌پرستى بوده است‌، مورد پذيرش مردم نبود؛ همچنين بعيد مي‌دانست كه بتواند قرآن تازه‌اى درست كند. او از حاكمان مكّه و استانبول به سختى هراسان بود. وى مي‌گفت‌: اگر ما سخنى در اين دو مورد بگوييم آنان لشكريانى به سوى ما گسيل خواهند كرد كه ما توانايى دفاع در برابر آنها را نخواهيم داشت‌. من عذر او را پذيرفتم زيرا همچنان كه شيخ مي‌گفت زمينه آماده نبود.

پس از سال‌ها كار، وزارت توانست «محمد بن‌سعود» را هم به سوى ما سوق دهد؛ آنان كسى پيش من فرستادند كه اين مطلب را به من بگويد و لزوم همكارى ميان اين دو محمد را بيان نمايد. دين از محمد الوهاب و قدرت از محمد السعود تا هم دل‌هاى مردم را به چنگ آورند و هم بدن‌هايشان را؛ زيرا تاريخ نشان داده است كه حكومت‌هاى دينى هم پايدارترند و هم نفوذ بيشترى دارند و هم ترسناك‌ترند.

اينچنين شد كه قدرت بزرگى در سوى ما گرد آمد؛ (الدِّرعيَّة‌ِ) را پايتخت حكومت و دين تازه قرار داديم و وزارت پنهانى حكومت نو را پول كافى مي‌رساند، حكومت تازه بندگانى خريد كه در واقع بهترين كارشناسان وابسته به وزارت بودند، آنها زبان عربى آموخته و جنگ‌هاى بيابانى فرا گرفته بودند، من و آنان كه يازده نفر بودند در اجراى برنامه‌هاى مورد نياز همكارى مي‌كرديم و اين دو محمد هم در انجام برنامه‌هاى ما پيش مي‌رفتند، بارها در مواردى كه وزارت دستور خاصّى نداده بود ما خود مسايل را مورد بررسى قرارمي‌داديم‌. ما همگى با دخترانى از عشاير ازدواج كرديم‌، و چه شگفت‌زده شديم از يكرنگى زن مسلمان با شوهرش‌. اين‌گونه ما با عشاير بيش از پيش پيوسته شديم و اينك پيشرفت كارها هر روز از روز پيش بهتر است و مركزيّت ما روز به روز تقويت مي‌شود به گونه‌اى كه اگر فاجعه‌اى ناگهانى روى ندهد بذرهاى پاشيده شده چنان رشد مي‌كند كه ميوه‌هاى مطلوب به بار خواهدنشست‌. 2. 1. 1973

در مورد وهابيّت و تاريخچه آن كتاب‌هاى بسيارى نوشته شده است‌، از جمله مي‌توان به كتاب‌هاى زير اشاره كرد:

1 ـ تجريد سيف الجهاد لمدّعى الاجتهاد: عبداللّه بن عبداللطيف شافعي‌، استاد محمد بن عبدالوهاب‌.

2 ـ الصواعق و الرعود، عفيف‌الدين حنبلي: بسيارى از علماى بصره‌، بغداد، حلب‌، احساء و شهرهاى ديگر براين كتاب تقريظ نوشته‌اند و آن را تأييد نموده‌اند.

3 ـ غوث‌العباد ببيان الرشاد: شيخ مصطفى حمامى مصري‌، از علماى الازهر متوفى 1368 هجري‌.

4 ـ كشف الارتياب فى اتباع محمد بن‌عبدالوهاب: سيد محسن امين عاملي‌.

5 ـ وهابيها، ترجمه كشف الارتياب: سيد ابراهيم سيدعلوي‌.

6 ـ النقول الشرعية فى الرّد على الوهابية: شيخ حسن بن‌عمر شطى حنبلى دمشقي‌، متوفى 1274 هجري‌.

7 ـ التوسل بالنبى و جهلة الوهابيين: ابو حامد بن‌مرزوق از علماى مكّه معظمه‌، مؤلف در اين كتاب نام‌40 نفر از علماى معاصر با محمد بن‌عبدالوهاب را كه در ردّ وى كتاب نوشته‌اند، ذكر كرده است‌.

8 ـ تطهير الفؤاد من دنس الاعتقاد: شيخ محمد نجيت مطيعى مصرى حنفى از علماى الازهر.

9 ـ الدرر السنية فى الرد على الوهابية‌.

10 ـ خلاصة الكلام فى امراء البلد الحرام‌.

11 ـ فتنة الوهابيّة: هر سه كتاب از تأليفات شيخ احمد بن زينى دحلان مفتى بزرگ مكّه‌، متوفى 1304 هجري‌.

12 ـ سرگذشت وهابيّت: ترجمه كتاب فوق‌، ابراهيم وحيد دامغاني‌.

13 ـ منهج الرّشاد: شيخ جعفر نجفى كاشف الغطاء، متوفى 1228 هجري‌.

14 ـ البراهين الجليّة فى رفع تشكيكات الوهابية: سيد محمد حسين قزويني‌.

15 ـ وهابيان چه مي‌گويند؟: ترجمه كتاب فوق‌، ابراهيم وحيد دامغاني‌.

16 ـ آيين وهابيت: جعفر سبحاني‌.

17 ـ آيات البيّنات فى قمع البدع و الضلالات: شيخ محمد حسين كاشف الغطاء.

18 ـ وهابيان: على اصغر فقيهي‌.

19 ـ الفرقة الوهابية فى خدمة من‌؟: السيد ابوالعلى التقوي‌.

20 ـ ازهاق الباطل فى ردّ الفرقة الوهابية: امام الحرمين محمد بن داود همداني‌.


(1). گروهى از كردها هستند كه در پنهان كردن باورهاى خود بسيار مي‌كوشند. آنان معتقدند شيطان در آفرينش‌، سهم بزرگى دارد.

(2). فرقه‌اى مذهبى كه «درزي‌» آن را در سال 1012 ميلادى تأسيس كرد. اين مذهب مدّتى در سوريه و لبنان رواج داشت‌.

(3). قارص شهرى است قديمى كه امروزه در كشور تركيه در كنار رود «قارص چاي‌» قرار دارد. اين‌شهر در قديم به قفقاز وابسته بوده است‌.
برگرفته از کتابخانه تبیان
مطالب مرتبط:
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي ۱
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۲
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۳
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۴
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۵
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۶

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۷

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | يكشنبه 2 فروردين 1388 | پیوند | 6 نظر | ارسال نظر | موضوع: یک کتاب خوب

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۷

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

بخش ششم‌

پس از مدّتى كه در بغداد بودم دستور آمد كه فوراً به لندن بازگردم و من نيز عازم لندن شدم‌. در آنجا با دبيركل و بعضى از اعضاى وزارت جلسه داشتم‌، مشاهدات و كارهاى خود را در اين سفر طولانى باز گفتم‌.

از اطّلاعاتى كه در سفر عراق به دست آورده بودم بسيار شادمان شدند و ابراز خشنودى كردند. پيش از اين نيز گزارش جامعى از سفر فرستاده بودم‌. در آنجا دانستم كه صفيّه - همسر شيخ در بصره -گزارشى همانند من برايشان فرستاده است‌. همچنين دريافتم كه وزارت در هر سفر افرادى را به مراقبت از من گماشته است‌، آنان نيز گزارشهاى رضايت‌بخشى در مورد من فرستاده بودند كه گزارشهاى مرا تأييد مي‌كرد.

دبيركل فرصت ملاقاتى را با شخص وزير برايم گرفت و هنگامي‌كه او را در دفترش ديدم به من خوش‌آمد گرمى گفت كه با خوش‌آمد سفر قبل (هنگام بازگشت از استانبول‌) تفاوت داشت‌، او وانمود كرد كه جايگاه مخصوصى در قلب او يافته‌ام‌.

وزير از به چنگ آورد محمد بسيار شادمان بود و گفت او گمشده وزارت است و پيوسته به من مي‌گفت‌: با او هر نوع پيمان ببند؛ او افزود اگر همه رنج‌هايت جز شيخ دستاوردى نداشت باز هم ارزشمند بود. هنگامى كه در مورد سرنوشت او اظهار نگرانى كردم وزير گفت‌: اطمينان داشته باش كه شيخ همچنان همان آرا و انديشه‌ها را دارد. وزير گفت‌: كاركنان وزارت در اصفهان او را ديده و گفته‌اند كه شيخ به همان منش است‌. با خود گفتم‌: چگونه شيخ اسرارش را بر آنها باز نموده است‌؛ امّا هيبت وزير مانع شد اين نكته را از او سؤال كنم‌. هنگامى كه با شيخ ديدار كردم دانستم كه فردى به نام عبدالكريم در اصفهان با او تماس گرفته و گفته كه برادر شيخ محمد ـ من ـ است و جزئيّات اسرار او را از قول من برايش بازگو كرده و از اين راه توانسته در دل او نفوذ پيدا كند. محمد عبدالوهاب گفت‌: كه صفيّه بوده و شيخ بهترين ساعت‌هاى زندگيش را با او گذرانده است‌. عبدالكريم نام ساختگى يكى از مسيحيان جلفا در اطراف شيراز و مزدور وزارت بوده است‌. دستاورد چيرگى ما چهار تن بر محمد عبدالوهاب آن بود كه او به بهترين روش ممكن براى آينده آماده شد.

پس از آنكه اين مسايل را در حضور دبيركل و دو نفر ديگر كه از پيش‌، آنها را نمي‌شناختم براى وزير گفتم‌، او گفت‌: تو سزاوار دريافت بالاترين نشان‌هاى وزارتى و بين مزدوران ويژه وزارت در مرتبه نخست قرار داري. سپس افزود دبيركل رموزى را به تو مي‌آموزد كه در انجام وظيفه‌ات مفيد خواهد بود. آن‌گاه به من اجازه دادند كه ده روز را در ميان خانواده‌ام بگذرانم‌. با شادمانى از وزارت خارج شدم‌. بهترين روزهايم را با فرزند كوچكم گذراندم او شبيه من بود، برخى واژه‌ها را مي‌گفت و راه مي‌رفت چنان‌كه گويى پاره‌اى از جان من بر زمين راه مي‌رود. شاديم‌، اندازه‌اى نداشت‌. از عشق گويى روحم پرواز مي‌كرد. از خانواده و وطن برترين بهره‌ها را بردم‌. عمّه كهن‌سالم را ديدم كه همواره به من لطف و مهربانى داشت و اين ديدارى بسيار نيكو و لازم بود زيرا زمانى كه من در سوّمين سفر بودم او از دنيا رفت‌. درگذشت او براى من بسيار دردناك‌، اندوه‌بار و غم‌انگيز بود.

ده روز به سرعتِ يك ساعت گذشت‌، آرى روزهاى خوش چون ساعتى مي‌گذرد و روزهاى سخت به قرنى مي‌ماند. به ياد مي‌آورم روزهايى را كه در نجف و عراق بيمار بودم‌، يك روزش چون سالى بود.

تلخى آن روزها هنوز در كامم هست‌. آن طورى كه همه روزهاى خوشم آن اندازه شادمانى برايم نداشته‌، كه با تلخى روزهاى سخت برابرى كند.

به وزارت بازگشتم تا در مورد آينده دستور بگيرم‌. دبيركل با چهره‌اى گشوده‌، لبى خندان و برخوردى نيكو به من خوش آمد گفت و دستم را به گرمى فشرد، به گونه‌اى كه نشانه همه نوع برادرى بود.

او گفت‌: شخص وزير و كميسيون ويژه مستعمرات به من گفته‌اند كه دو راز مهم را براى تو بازگويم تا در آينده از آن بهره جويي‌؛ به اين دو راز تنها اندكى از افراد مورد اعتماد آگاهى دارند.

او سپس دستم را گرفت و به يكى از اتاق‌هاى وزارت برد كه در آن‌جا چيزِ شگفتى ديدم‌. ده نفر دور ميزى بودند؛ يكى از آن‌ها در جامه سلطان عثمانى كه به تركى و انگليسى سخن مي‌گفت‌؛ دومي‌جامه شيخ الاسلام استانبول را به تن كرده بود؛ سومى مانند شاه فارس بود و چهارمى مانند يك عالم دربارى شيعه‌؛ پنجمى چون يك مرجع تقليد شيعه در نجف‌. اين سه تن به دو زبان فارسى و انگليسى سخن مي‌گفتند. هر يك از اين‌ها نويسنده‌اى با خود داشتند كه آن‌چه مي‌گفتند او مي‌نگاشت‌. اطّلاعاتى كه مزدوران در مورد آن پنج نفر در استانبول‌، فارس و نجف جمع‌آورى مي‌كردند به دست اين پنج نفر مي‌رسيد.

دبيركل گفت‌: اين پنج نفر در نقش آن اصلي‌ها هستند. اين‌ها را ساخته‌ايم تا چگونگى انديشه‌هاى آنان را دريابيم‌. همه اطّلاعات گردآورى شده از استانبول‌، فارس و نجف را در اختيار اين‌ها مي‌گذاريم‌. اينان خود را به جاى آن اصلي‌ها فرض مي‌كنند و به پرسش‌هاى ما پاسخ مي‌دهند. نتيجه انديشه‌هاى اين افراد 70 درصد با افكار اصلي‌ها يكسان است‌.

دبيركل گفت‌: تو مي‌توانى آزمايش كني‌؛ با عالم نجف صحبت كن‌! من برخى مسايل را كه از مرجع تقليد در نجف پرسيده بودم از اين بدلى سؤال كردم‌. گفتم‌: آقا! آيا جايز است ما شيعيان با اين حكومت سنّى متعصّب بجنگيم‌؟ بدلى اندكى انديشيد و گفت‌: به اين دليل كه سنّى هستند جنگ با آنها جايز نيست‌؛ زيرا مسلمانان برادرند. امّا از اين جهت كه آنان امّت را آزار و شكنجه مي‌كنند جنگ با آنها جايز است و اين از بابت امر به معروف و نهى از منكر است تا دست از آزار ما بكشند، و چون دست كشيدند به حال خود رهايشان مي‌كنيم‌. گفتم آقا! نظر شما در مورد نجاست يهود و نصارا چيست‌؟ آيا آنان نجس هستند يا نه‌؟ بدل گفت‌: بله آنها نجسند؛ بايد از آنها دورى كرد. گفتم چرا؟ گفت‌: اين از بابت مقابله به مثل است‌؛ آنها ما را كافر مي‌دانند؛ پيامبر ما را تكذيب مي‌كنند ما هم به همان روش با آنان برخورد مي‌كنيم‌. گفتم آقا! مگر پاكيزگى از ايمان نيست‌؛ پس چرا صحن شريف‌، خيابان‌ها، كوچه‌ها و حتّى مدارس علميّه اين‌گونه آلوده است‌. گفت بي‌ترديد پاكيزگى از ايمان است‌، امّا چه كنيم كه آب كم است و حكومت ارزشى به پاكيزگى نمي‌دهد.

از پاسخ‌هاى بدل به شگفت آمدم زيرا همچون جواب‌هاى مرجع در نجف بود ـ بدون هيچ كم و كاستى ـ امّا اين جمله كه «حكومت ارزشى به پاكيزگى نمي‌دهد» در پاسخ پرسش سوم‌، جواب از خود او بود و من به ياد نمي‌آورم كه اصلى اين را گفته باشد. از همسانى پاسخ‌ها بسيار شگفت‌زده شدم‌. در نجف كه اين سؤال‌ها را از مرجع پرسيدم‌، بي‌كم وكاست همين پاسخ‌ها را دريافت كردم‌. بدل نيز چون مرجع نجف به فارسى سخن مي‌گفت‌.

دبيركل به من گفت‌: اگر با چهار نفر اصلى ديگر نيز برخورد داشته‌اى و با آنها سخن گفته‌اى از اين بدلي‌ها بپرس تا بدانى چگونه اين بدلي‌ها مثل آن اصلي‌ها هستند. گفتم‌: من مي‌دانم شيخ الاسلام چگونه مي‌انديشد زيرا استادم شيخ احمد افندم از او بسيار برايم سخن گفته است‌. دبيركل گفت‌: پس با اين بدلى هم سخن بگو!

نزد بدلى رفتم و به او گفتم‌: افندم‌! آيا پيروى از خليفه واجب است‌؟ گفت‌: آري‌؛ همچون اطاعت از خدا و پيامبرش‌. گفتم‌: افندم‌! به چه دليل‌؟ گفت‌: آيا اين گفته خداى تعالى را نشنيده‌اي‌: «از خدا، پيامبر و صاحبان امرتان اطاعت كنيد»؟ (1) گفتم‌: افندم اگر خليفه همان صاحب امر باشد، چگونه خداى به ما دستور مي‌دهد از يزيد اطاعت كنيم ـ او كه مدينه منوّره را بر لشكريانش مباح كرد و حسين نواده رسول خدا را كشت‌. ـ چگونه به ما دستور مي‌دهد از وليد اطاعت كنيم كه شراب مي‌خورد. بدل گفت‌: فرزندم‌! يزيد از سوى خدا اميرمؤمنان بود؛ در كشتن حسين اشتباه كرد و پس از آن توبه نمود. كارش در مورد مدينه منوّره هم درست بود زيرا آن مردم شورش و سركشى كرده و از فرمان سرپيچى كرده بودند. امّا وليد شراب را در آب مي‌ريخت و مي‌نوشيد و آن مستي‌آور نبود و اشكالى هم نداشت‌.

همين سؤال را از شيخ احمد افندم پرسيده بودم‌؛ پاسخ‌هاى او با اندكى تفاوت‌، همين‌ها بود.

پس از اين سخنان به دبيركل گفتم: فايده اين شبيه‌سازى چيست‌؟ گفت‌: ما با چگونگى تفكر پادشاهان و عالمان مسلمان ـ سنّى و شيعه ‌ـ آشنا مي‌شويم و راه‌كارهاى لازم را براى عكس‌العمل آنها در مسايل سياسى و دينى مي‌يابيم‌. براى نمونه اگر بدانى دشمنت از شرق مي‌آيد سربازانت را به آن سو گسيل مي‌كنى و راهش را مي‌بندي‌؛ امّا اگر ندانى از كجا مي‌آيد، ناگزيرى سپاهيانت را در همه سو پراكنده كني‌؛ اگر دريافتى كه مسلمان چگونه بر مذهب و دينش دليل مي‌آورد مي‌توانى پاسخ‌هاى آماده‌اى در ردّ آن ارائه كنى و اين جواب‌ها براى خلل افكندن در باورهاى مسلمانان كافى خواهد بود.

سپس دبيركل يك كتاب پر برگ هزار صفحه‌اى به من داد كه نتايج بررسى انديشه‌هاى آن پنج نفر اصلى و اين پنج نفر بدلى در امور نظامي‌، اقتصادي‌، فرهنگى و دينى در آن آمده بود. كتاب را با خود به خانه بردم و در مدّت سه هفته مرخّصى همه آن را مطالعه كردم‌. او به من دستور داد كه پس از مطالعه‌، كتاب را بازگردانم‌. در هنگام خواندن كتاب از بحث‌هاى دقيق آن شگفت‌زده شدم‌. مطالب كتاب بر مبناى دانسته‌هاى من بيش از هفتاد درصد با واقعيّت‌ها همخوانى داشت‌. اگر چه دبيركل پيش از آن به من گفته بود پاسخ‌ها به ميزان هفتاد درصد درست است‌.

به توانايى حكومتم اميدوارتر شدم و براساس پيش‌بينى كتاب باور كردم كه امپراطورى عثمانى در كمتر از يك قرن ديگر به پايان عمر خود خواهد رسيد. دبيركل گفت‌: براى همه كشورهاى زيرسلطه و ساير كشورهايى كه حكومت ما در آينده قصد استعمار آنها را دارد، كسانى در اتاق‌هاى ديگر هستند كه نقش اصلي‌ها را بازى مي‌كنند.

به دبيركل گفتم‌: اين بدلي‌ها چگونه اين ژرف‌بينى و توانايى را به دست آورده‌اند؟ او گفت‌: مزدوران ما همواره اطّلاعات كافى را از همه كشورها براى ما مي‌فرستند، و اين بدلي‌ها هم كارشناسان اين مناطق هستند. طبيعى است كه تو هم اگر اطّلاعات كافى و ويژه‌اى را كه در اختيار فردى است داشته باشى مي‌توانى چون او بينديشى و نتيجه‌گيرى كنى و در اين صورت نسخه‌اى همانند اصل خواهى بود.

دبيركل گفت‌: اين نخستين رازى است كه به فرمان وزير براى تو باز گفتم‌. راز دوم را هم يك ماه بعد هنگامى كه مطالعه آن كتاب را به پايان بردى به تو خواهم گفت‌. منظورش همان كتاب هزار صفحه‌اى بود.

كتاب را با دقّت و توجّه كافى صفحه به صفحه خواندم‌. افق‌هاى تازه‌اى در مورد اوضاع مسلمانان به روى من گشوده شد. چگونگي‌انديشه‌هاى آنان را دريافتم و دليل عقب‌ماندگيشان را نيز فهميدم. به نقطه ضعف‌هايشان پي‌بردم و دانستم كه نقطه‌هاى قوّت آنها كدام است و چگونه بايد آن نقطه قوّت‌ها را ويران كنيم و به نقطه ضعف تبديل نماييم‌.

برخى از نقطه ضعف‌هاى آنان عبارتند از:

1ـ اختلاف ميان شيعيان و اهل سنّت‌؛ اختلاف بين حكومت‌ها و مردم‌؛ اختلاف ميان حكومت‌هاى ترك و فارس‌؛ اختلاف ميان عشاير و اختلاف بين عالمان و حكومت‌.

2ـ نادانى و بي‌سوادى كه به جز اندكى همه مسلمانان را فرا گرفته است‌.

3ـ خمودى جان‌ها، نبودن شناخت و آگاهي‌.

4ـ رها كردن كلّى دنيا و سوق دادن همه تلاش‌ها به سوى آخرت‌.

5ـ ديكتاتورى حاكمان و استبداد فراگير.

6ـ ناامنى راه‌ها و قطع رفت وآمد جز اندكي‌.

7ـ آشفتگى اوضاع بهداشت عمومى به گونه‌اى كه طاعون و وبا مدام بر آنان هجوم مي‌آورد و هر بار ده‌ها هزار را طعمه خود مي‌ساخت‌.

8ـ ويرانى كشورها، دشت‌ها، بسته شدن رودها و كمى كشتزارها.

9ـ از هم پاشيدگى در همه امور چنانكه هيچ نظام‌، قانون و مقرراتى وجود ندارد؛ اگر چه بسيار به قرآن افتخار مي‌كنند امّا به دستورات آن عمل نمي‌نمايند.

10ـ پاشيدگى ويران‌كننده اقتصادى به گونه‌اى كه فقر همه جا را فرا گرفته است‌.

11ـ نداشتن ارتش منظم و سلاح كافى و در نتيجه نابسامانى ناشى از آن‌.

12ـ كوچك شمردن زنان و پايمال كردن حقوق آنها.

13ـ آلودگى بازارها، خيابان‌ها، همه چيز و همه جا.

در اين كتاب پس از بيان هر نقطه ضعف يادآورى مي‌شود كه مقررات اسلام عكس آن است و بايد مسلمانان را در نادانى نگاه داشت تا به حقيقت دينشان باز نگردند. در كتاب آمده است كه‌اسلام‌:

1ـ به اتحاد، دوستى و كنارگذاشتن اختلافات فرمانشان مي‌دهد؛ در قرآن‌آمده است كه‌: «همگى به ريسمان الهى چنگ زنيد». (2)

2ـ به آنها دستور مي‌دهد كه دانش بياموزند؛ در حديث است‌: «آموختن دانش بر هر مرد و زن مسلمان واجب است‌.» (3)

3ـ دستور مي‌دهد كه آگاه باشند؛ قرآن مي‌گويد: «در زمين گردش كنيد.» (4)

4ـ آنها را به دنياخواهى فرمان مي‌دهد؛ قرآن مي‌گويد: «برخى از آنها مي‌گويند پروردگارا دنيا و آخرت به ما خوبى عطا كن‌.» (5)

5ـ آنها را به مشورت فرا مي‌خواند؛ در قرآن آمده است‌: «در امورشان مشورت كنيد.» (6)

6ـ آنها را به ترميم راه‌ها دستور مي‌دهد؛ در قرآن است‌: «در پستى و بلندي‌هاى زمين گام برداريد.» (7)

7ـ آنها را به حفظ بهداشت و سلامتى فرا مي‌خواند؛ در حديثى است‌: «دانش‌ها چهار گونه‌اند: فقه براى نگهدارى اديان‌، پزشكى براى نگهدارى بدن‌ها، نحو براى نگهدارى زبان و نجوم براى نگهدارى زمان‌.»

8ـ آنان را به آبادانى مي‌خواند؛ در قرآن آمده است كه‌: « همه آن‌چه را در زمين است براى شما آفريد.» (8)

9ـ آنها را به ترتيب دستور مي‌دهد؛ در قرآن آمده است‌: «از هر چيزى به اندازه رويانديم‌» (9) و در حديث است كه‌: « سفارش مي‌كنم شما را به‌... ونظم در كارهايتان‌.»

10ـ دستور مي‌دهد كه اقتصادِ توانايي‌، داشته باشند؛ در حديث است كه‌: «هر كه معاش ندارد معاد هم ندارد.»

11ـ آنان را به داشتن لشكريان قوى و سلاح‌، امر مي‌نمايد؛ در قرآن آمده است كه‌: «آن‌چه مي‌توانيد براى مبارزه با ايشان نيرو آماده كنيد.» (10)

12ـ آنان را به حفظ حرمت زنان مي‌خواند؛ در قرآن است‌: «براى زنان‌، همانند وظايفى كه بر دوش آنهاست‌، حقوق شايسته‌اى قرار داده شده‌است‌.» (11)

13ـ آنان را به پاكيزگى فرا مي‌خواند؛ در حديث است كه‌: « پاكيزگى از نشانه‌هاى ايمان است‌.» (12)

امّا نقطه‌هاى قوّت آنان كه در كتاب آمده و دستور به از ميان بردن آنها داده شده است‌:

1ـ قوميّت‌ها، سرزمين‌ها، زبان‌ها، رنگ‌ها و گذشته كشورها براى آنها اهميّتى ندارد.

2ـ ربا، احتكار، زنا، شراب و گوشت خوك براى آنان حرام شده است‌.

3ـ بسيار با عالمانشان دلبستگى دارند.

4ـ بسيارى از اهل تسنّن خليفه را گرامى مي‌دارند و او را مانند پيامبرشان مي‌دانند و بر اين باورند كه پيروى از او همچون پيروى از خدا و پيامبر واجب است‌.

5ـ جهاد را واجب مي‌دانند.

6ـ شيعيان‌، غير مسلمان را ـ داراى هر باورى كه باشد ـ نجس مي‌دانند.

7ـ بر اين باورند كه اسلام سربلند است و والاتر از آن چيزى نيست‌.

8ـ شيعيان كليساسازى را در كشورهاى اسلامى حرام مي‌دانند.

9ـ بيشتر مسلمانان بر اين باورند كه يهوديان و مسيحيان بايد ازجزيرة‌العرب بيرون رانده شوند.

10ـ به عبادت‌هايى همچون نماز، روزه و حج بسيار اهميّت مي‌دهند.

11ـ شيعيان خمس دادن به عالمانشان را واجب مي‌دانند.

12ـ به باورهاى اسلامى بسيار دل بسته‌اند.

13ـ فرزندانشان را به دقّت و با روش پدران و نياكانشان تربيت مي‌كنند، چنان‌كه جدا كردن فرزندان از پدران ممكن نيست‌.

14ـ زنانشان در حجاب سختى هستند كه فساد به آنها راه نمي‌يابد.

15ـ هر روز بارها براى نماز جماعت گرد هم مي‌آيند.

16ـ براى پيامبر، خانواده‌اش و نيكان مقبره‌هايى دارند كه محل گرد آمدن و رهسپار شدن آنهاست‌.

17ـ در ميان آنان بسيار كسانند كه وابسته به پيامبرند ـ فرزندان اويند ـ يادآور پيامبرند و او را در برابر ديده‌ها زنده نگاه مي‌دارند.

18ـ شيعيان حسينيّه‌هايى دارند كه در زمان‌هاى خاصّى در آنها جمع مي‌شوند و سخنراني‌، ايمان را در وجودشان قوّت مي‌بخشد و آنها را به‌كارهاى نيك تشويق مي‌كند.

19ـ امر به معروف و نهى از منكر برايشان واجب است‌.

20ـ ازدواج‌، زيادى فرزندان و تعداد همسران برايشان مستحب است‌.

21ـ به باور آنان هر كس انسانى را مسلمان كند برايش بهتر از آن است كه همه دنيا را داشته باشد.

22ـ به عقيده آنان «هر كه سنّت حسنه‌اى بگذارد، پاداش آن و پاداش هر كه را بدان عمل كند خواهد گرفت‌». (13)

23ـ آنان به قرآن و حديث بسيار ارزش مي‌نهند و پاداش پيروى از آن را بهشت مي‌دانند.

اين كتاب همچنين به افزودن نقاط ضعف و از ميان بردن عوامل قوّت‌، سفارش مي‌نمايد و دليل‌هاى كافى را هم براى اين كار آورده است‌.

كتاب در بخش افزودن نقطه‌هاى ضعف مي‌گويد:

1ـ اختلاف‌ها را مي‌توان با افزايش بدبينى ميان گروه‌هاى درگير و نيز انتشار كتاب‌هايى كه از اين يا آن گروه بد مي‌گويد، انبوه كرد. پول كافى هم بايد براى تباهى و پراكندگى خرج نمود.

2ـ نادانى را مي‌توان با جلوگيرى از گشايش مدارس و انتشار كتاب‌ها ترويج داد.

آتش زدن كتاب‌ها، تشويق مردم به اين كه فرزندانشان را به مدارس دينى نفرستند ـ با اتهام زدن به عالمان دينى ـ همه مي‌توانند به اين هدف كمك كنند.

3 و4ـ آنها را مي‌توان در يك حالت ناآگاهى نگاه داشت‌.

براى اين كار بايد از بهشت بسيار گفت‌؛ آنان را نسبت به زندگى دنيا بي‌مسؤليّت نشان دهيم و حلقه‌هاى صوفيّه را گسترش داد؛ كتاب‌هايى را كه به زهد فرا مي‌خواند ترويج نمود؛ همچون كتاب احياءالعلوم غزالي‌، منظومه‌هاى مثنوى و كتاب‌هاى ابن‌عربي‌.

5ـ ديكتاتورى حكومت‌ها را مي‌توان با «سايه خدا در زمين‌» ناميدن آنها نيرومندتر كرد.

بايد تبليغ كرد كه ابوبكر، عمر، عثمان‌، بني‌اميّه‌، بني‌عباس و على همه با زور و شمشير به حكومت رسيدند و حكومت فردى داشتند. ابوبكر با شمشير عمر و با تهديد او به حكومت رسيد و خانه‌هاى كسانى همچون فاطمه دختر محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم كه سر به فرمان ننهادند به آتش كشيده شد. عمر به وصيّت ابوبكر خليفه شد؛ خلافت عثمان به حكم عمر بود. على را انقلابي‌ها به حكومت برگزيدند؛ معاويه با نيروى شمشير حاكم شد و بني‌اميه حكومت را از او به ارث بردند. سفاح خلافت را با شمشير به چنگ آورد و بني‌عباس حكومت را به ميراث از او گرفتند. اين همه نشان مي‌دهد كه حكومت در اسلام‌استبدادى است‌.

6ـ مي‌توان راه‌ها را همين‌طور ناامن نگاه داشت‌.

حكومت‌ها را از مجازات دزدان بازداشت و دزدان را تقويت نمود؛ به آنها سلاح داد و آنان را به دزدى و بر هم زدن نظم تشويق نمود.

7ـ با تلقين باورها به قضا و قدر در ميان آنها، مي‌توان بر نابسامانى بهداشتى آنها افزود.

و گفت‌: كه اين همه از خداست و درمان‌، هيچ سودى ندارد. مگرخدا در قرآن از زبان حضرت ابراهيم‌ عليه السلام نمي‌گويد: «او به من غذا و آب مي‌دهد و اگر بيمار شوم او مرا شفايم مي‌هد.» (14) و مگر نمي‌گويد: «او مرا مي‌ميراند و آن‌گاه او مرا زنده‌ام مي‌كند» (15) بنابراين شفا به دست خداست‌؛ مرگ به دست خداست و بدون درخواست او هيچ راهى براى شفا نيست و نه گريزى از مرگ‌ كه قضا و قدر از اوست‌.

8ـ چنان‌كه در بخش‌هاى 3 و4 گفته شد مي‌توان اين ويرانى و نابسامانى را همچنان نگاه داشت‌.

9ـ هرج و مرج را مي‌توان حفظ كرد.

بايد اين انديشه را گسترش داد كه اسلام يك دين عبادى است‌؛ سازماندهى ندارد محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم و جانشينانش هيچ يك وزير، نظام‌، اداره و قانون نداشتند. (16)

10ـ در هم ريختگى اقتصادي‌، نتيجه طبيعى آشفتگي‌هاى از پيش گفته است‌:

آتش زدن فراورده‌هاى كشاورزي‌، غرق كردن كشتي‌هاى بازرگاني‌، به آتش كشيدن بازارها، شكستن سدها كه آب در شهرها و كشتزارها مي‌افكند و ريختن سم در آب‌هاى آشاميدنى اين در هم ريختگى را مي‌افزايد.

11ـ حاكمان را مي‌توان به فساد، شراب‌خواري‌، قمار و ريخت و پاش دارايي‌ها در امور شخصى تشويق كرد تا چيزى براى سلاح و مخارج ارتش‌باقى نماند.

12ـ مي‌توان شايع كرد كه اسلام زن را تحقير مي‌كند مگر در قرآن نيامده است كه «مردان سرپرست زنانند» (17) و مگر در سنّت نيست كه «زن همه شراست‌».

13ـ آلودگى و ناپاكى به‌طور طبيعى پيامد كم‌آبى است‌؛ بايد با هر نيرنگى از افزايش آب جلوگيرى كرد.

امّا سفارش‌هاى كتاب براى از ميان بردن نقطه‌هاى قوّت‌. كتاب به موارد زير سفارش مي‌كند:

1ـ زنده كردن فريادهاى قومي‌، سرزميني‌، زباني‌، نژادى و مانند اين‌ها درميان مسلمان‌ها.

چنان‌كه بايد به مسلمانان سفارش كرد كه به تمدن گذشته كشورهاى خود و قهرمانان پيش از اسلام توجّه كنند: همچون زنده‌كردن فرعون‌ها در مصر، دوگانه پرستى در ايران‌، تمدن بابلى درعراق و ديگر مواردى كه در كتاب به شرح آمده است‌.

2ـ پراكندن چهار چيز ضرورى است‌: شراب‌، قمار، زنا، و گوشت خوك آشكارا يا نهاني‌.

كتاب به همكارى با يهوديان‌، مسيحيان‌، مجوس و صابئيان‌ (18) كه در سرزمين‌هاى اسلامى زندگى مي‌كنند، فرا مي‌خواند تا اين امور زنده نگه داشته شود؛ از وزارت مستعمرات مي‌خواهد تا از خزانه خود براى كارمندانى كه اين امور را مي‌پراكنند، حقوق مشخص نمايد. هر كه توانست اين امور را گسترده و همه‌گير كند به او جايزه دهد و تشويق نمايد. كتاب‌، از نمايندگان دولت بريتانيا مي‌خواهد كه آشكار يا پنهان از اين امور پشتيبانى كنند و هر اندازه پول كه لازم است هزينه نمايند تا از مجازات عاملان نشر اين كارها جلوگيرى شود. كتاب همچنين سفارش مي‌كند از ربا به شكل ترويج شود؛ اينكار افزون بر آنكه اقتصاد ملّى را ويران مي‌كند، مسلمانان را در شكستن قوانين قرآن جرأت مي‌بخشد. هر كه يك قانون را بشكند، شكستن ديگر قانون‌ها نيز برايش آسان مي‌شود. كتاب توصيه مي‌كند كه به مسلمانان گفته شود تنها رباى مضاعف‌، بر مسلمانان حرام است زيرا قرآن مي‌گويد: « ربا را دو چندان و افزوده نخوريد» (19) و همه‌گونه‌هاى ربا حرام نيست‌.

3و4ـ پيوستگى مردم با عالمان دينى را بايد كاست و برخى از مزدوران را جامه عالمان پوشاند.

آنگاه اينان همه‌گونه كار بد انجام دهند تا مردم به هر عالم دينى مشكوك شوند و نتوانند دريابند كه اين عالم است يا مزدور. گسيل اين مزدوران به (الازهر، استانبول‌، نجف و كربلا) بسيار مناسب است‌. يكى از راه‌هاى كاهش دل‌بستگى مردم به عالمان دينى گشايش مدارسى است كه مزدوران وزارت در آن كودكان را به گونه‌اى بپرورند كه عالمان و خليفه را دوست نداشته باشند. بدي‌هاى خليفه وخوش‌گذراني‌هاى او را بازگويند؛ به آنها بياموزند كه خليفه اموال مردم را در راه فساد و هوسرانى خرج مي‌كند، و او به هيچ روى همچون پيامبر نيست‌.

5ـ ترديد برانگيختن در امر جهاد و شناساندن آن به عنوان مسئله‌اى كه مربوط به زمان خاصى بوده و مدّت آن سپرى شده است‌.

6ـ بايد انديشه نجس بودن كافران را از جان‌هاى شيعيان بيرون راند وگفت كه قرآن مي‌گويد.

«غذاى شما براى آنان حلال است و غذاى آنان براى شما حلال‌» (20) وديگر اينكه يك همسر پيامبر يهودى بوده است‌: صفيه‌، و همسرديگرش مسيحى بوده‌: ماريه‌، و نمي‌توان همسران پيامبر را نجس دانست‌. (21)

7ـ مسلمانان بايد باور كنند كه منظور پيامبر از اسلام‌، همه اديان است چه نصرانيّت باشد و چه يهوديّت و مقصود تنها پيروان محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم نيست زيراقرآن همه دين‌داران را مسلمان مي‌خواند.

در قرآن يوسف پيامبر مي‌گويد: «مرا مسلمان بميران‌» (22) ابراهيم واسماعيل مي‌گويند: «پروردگارا! ما را مسلمان نما و از فرزندان ما نيز امّت مسلمانى بيافرين‌» (23) و يعقوب پيامبر به فرزندانش مي‌گويد: «جزبه دين اسلام نميريد». (24)

8ـ پيامبر و جانشينانش كليساها را خراب نكردند و به آنها حرمت نهادند؛ چرا اين‌ها كليساها را تحريم مي‌كنند.

در قرآن آمده است‌: «اگر خداوند (شر) برخى از مردم را با برخي‌ديگر نمي‌زدود، صومعه‌ها، كليساها و عبادت‌گاه‌ها ويران مي‌شد» (25) صومعه‌ها از آن مسيحيان‌، كليساها از يهوديان و عبادت‌گاه‌ها از آن مجوسان است‌. اسلام به مراكز ستايش خدا حرمت مي‌نهد نه اين كه آنها را ويران كند و يا مردم را از آنها باز دارد.

9ـ بايد در اين خبر كه «يهوديان را از جزيرة‌العرب بيرون رانيد» (26) ونيز اين كه «دو دين در جزيرة‌العرب گرد هم نمي‌آيند» (27) ترديد افكند.

زيرا اگر اين روايات درست بود، پيامبر همسران يهودى ومسيحى نداشت‌؛ طلحه صحابى پيامبر همسر يهودى نداشت و پيامبر با نصرانيان نجران مذاكره نمي‌كرد.

10ـ بايد مسلمانان را از عبادت بازداشت و در سودمند بودن آن ترديد افكند با اين دست‌آويز كه خدا از اطاعت انسان‌ها بي‌نياز است‌.

بايد به سختى از حج جلوگيرى كرد و از هر گردهمايى مسلمانان چون نمازِ جماعت و حاضر شدن در مجلس‌هاى حسين‌، ودسته‌هاى عزاداري‌؛ چنان‌كه بايد آنها را به سختى از ساختن مساجد، زيارتگاه‌ها، كعبه‌، حسينيّه‌ها و مدارس بازداشت‌.

11ـ بايد در خمس ترديد افكند و آن را تنها براى غنيمت‌هاى به دست‌آمده جنگ با كفّار واجب دانست و نه منافع كسب و كار.

گذشته از آن خمس را بايد به پيامبر وامام پرداخت و نه عالم‌؛ ديگر اينكه عالمان با پول‌هاى مردم خانه‌، قصر، چهارپا و باغ مي‌خرند، بنابراين خمس دادن به آنها شرعى نيست‌.

12ـ اسلام را بايد دين عقب‌ماندگى و هرج و مرج برشماريم‌؛ در عقايد مردم ترديد ايجاد كنيم و پيوند مسلمانان را با اسلام سست كنيم‌. واپس‌ماندگى و ناآرامى و دزدى در كشورهاى اسلامى را بايد به اسلام نسبت دهيم‌.

13ـ بايد پدران را از پسران جدا كنيم تا فرزندان به پرورش پدران گردن ننهند و تربيت آنان به دست ما بيفتد و ما آنان را از عقيده‌، تربيت دينى وپيوستگى با عالمان دور كنيم‌.

14ـ بايد زنان را تشويق كنيم كه عبا (چادر) از سر بيفكنند زيرا حجاب را خليفگان بني‌عباس رايج كردند و اين يك عادت اسلامى نيست‌.

به همين جهت‌، مردم زنان پيامبر را مي‌ديدند و زن در همه امور وارد بود؛ (28) آن‌گاه كه زن عبا از سر افكند، جوانان را تشويق كنيم كه به سوى آنان بروند تا فساد در ميانشان افتد. در ابتدا بايد زنان غيرمسلمان عبا (چادر) از سر بردارند تا زنان مسلمان نيز سر در پى آنان نهند.

15ـ نمازهاى جماعت را بايد با نسبت دادن فسق به امام جماعت وآشكار كردن بدي‌هاى او و نيز دشمنى انداختن ـ با شيوه‌هاى گوناگون ـ درميان امام و پيروانش برافكند.

16ـ امّا زيارتگاه‌ها را بايد به بهانه اين‌كه اين‌ها در زمان پيامبر نبوده و بدعت است‌، ويران كرد و مردم را از رفتن به اين‌گونه مكان‌ها بازداشت‌.

بايد در اين‌كه زيارتگاه‌هاى موجود واقعاً از آن پيامبر، امامان‌، و يا صالحان باشد ترديد ايجاد كرد. پيامبر در كنار قبر مادرش به خاك سپرده شده و ابوبكر در بقيع دفن شده و قبر عثمان مشخص نيست‌؛ على در بصره مدفون گرديد و نجف محل قبر مغيره بن‌شعبه است‌، سر حسين در حنانه دفن شد و مزار خودش معلوم نيست‌؛ در كاظمين قبر دو نفر از خليفگان است نه مزار كاظم و جواد از خانواده پيامبر؛ در طوس قبر هارون است و نه رضا از اهل‌بيت‌؛ در سامرا قبرهاى بني‌عباس است نه هادى و عسكرى و (سرداب‌) مهدى از اهل‌بيت‌؛ بقيع را بايد با خاك يكسان كرد (29)، چنانكه بايد گنبدها وضريح‌هاى موجود در همه كشورهاى اسلامى را از ميان برد.

17ـ در نسبت خانواده پيامبر به او بايد ترديد افكند.

افرادى كه سيّد نيستند عمّامه سياه و سبز بر سر بگذارند، تا مردم نتوانند آنها را تشخيص دهند و به خانواده پيامبر بدبين شوند و درنسبت سادات با پيامبر ترديد نمايند. چنانكه ضرورى است عمّامه‌ها از سر عالمان دين و سادات برداشته شود تا هم نسبت خاندان پيامبر از ميان برود و هم عالمان دينى در ميان مردم حرمت نداشته باشند.

18ـ حسينيّه‌ها را بايد با اين دست‌آويز كه بدعت هستند و در زمان پيامبر و جانشينانش نبوده‌اند، مورد ترديد قرار داد و ويران كرد.

چنان‌كه مردم را بايد به هر حيله از رفتن به اين مكان‌ها بازداشت‌؛ سخنرانان را كاهش داد؛ ماليّات‌هاى ويژه‌اى بر سخنرانى بست كه خود سخنران و صاحبان حسينيّه آن را بپردازند.

19ـ بايد پيام بي‌بندوبارى را در جان‌هاى مسلمانان دميد.

هر كس كه كارى بخواهد بكند؛ نه امر به معروف واجب است و نه نهى از منكر، نه آموزش احكام‌؛ بايد به آنها گفت‌: «عيسى به دين خود، موسى به دين خود» و «كسى را در گور ديگرى نمي‌گذارند» و امر و نهى به عهده دولت است نه مردم‌.

20ـ كاهش جمعيّت لازم است‌.

مرد نبايد بيش از يك همسر بگيرد؛ بايد در راه ازدواج محدوديّت‌هايى پديد آورد؛ عرب نبايد با فارس ازدواج كند؛ ترك نيز نبايد با عرب ازدواج نمايد.

21ـ بايد از دعوت و هدايت به اسلام و گسترش آن جلوگيرى كرد.

بايد اين انديشه را گسترش داد كه اسلام يك دين قومى است و در قرآن هم گفته شده «اين قرآن يادآورى براى تو و قوم تو است‌». (30)

22ـ سنّت‌هاى نيكو بايد محدود گردند و اين كارها به دولت سپرده شوند.

هيچ‌كس حق نداشته باشد، مسجد، مدرسه و يا مكانى براى كودكان بي‌سرپرست بسازد؛ همين‌طور ديگر سنّت‌هاى خوب و صدقه‌هاى هميشگي‌.

23ـ بايد با اين دست‌آويز كه قرآن كم و زياد شده است‌، در آن ترديد افكند. (31)

و قرآن‌هاى ساختگى كه كاستي‌ها و افزودني‌هايى داشته باشند، توزيع نمود. بايد آياتى كه در آنها از يهود و يا نصارا بدگويى شده برداشته شوند؛ آيات جهاد و امر به معروف حذف شوند؛ قرآن به زبان‌هاى فارسي‌، تركى و هندى برگردانده شود. در كشورهاى غيرعرب از قرائت قرآن به زبان عربى نهى گردد. چنانكه بايد اذان‌، نماز و دعا به زبان عربى در كشورهاى غير عرب ممنوع شوند. دراحاديث نيز مي‌بايست ترديد افكند و آن‌چه در مورد قرآن توصيه شد مانند تحريف‌، ترجمه و بدگويي‌، در مورد روايات نيز بايد عمل شود.

نوشته‌هاى كتاب بسيار نيكو بود؛ نامش‌: «چگونه اسلام را درهم كوبيم‌» بهترين برنامه كار من براى آينده‌. هنگامى كه كتاب را باز پس‌دادم و شگفتى بسيار خود را به دبيركل باز نمودم‌، گفت‌: بدان كه تو در اين ميدان تنها نيستي‌؛ سربازان پاكى هستند كه چون تو كار مي‌كنند. وزارت تاكنون پنج هزار نفر را براى اين كار به خدمت گرفته است‌. وزارت اكنون در اين انديشه است كه اين افراد را به ده هزار تن برساند و روزى كه اين كار انجام شود، بر مسلمانان چيره خواهيم شد و خواهيم توانست اسلام و كشورهاى اسلامى را در هم كوبيم‌.

دبيركل سپس افزود: به تو مژده مي‌دهم‌، وزارت زمانى كوتاه نياز دارد تا اين برنامه را تكميل كند. اگر ما هم آن زمان را نبينيم‌، فرزندان ما با چشمان خويش آن را خواهند ديد؛ اين ضرب‌المثل چه خوب مي‌گويد كه‌: «ديگران كاشتند و ما خورديم‌؛ ما بكاريم و ديگران بخورند».اگر اين «ملكه درياها» بتواند اسلام را درهم بكوبد و بر كشورهاى اسلامى چيره شود، جهان مسيحيّت پس از 12 قرن جنگ و تجاوز مسلمانان‌، نفس راحتى خواهد كشيد. دبيركل گفت‌: جنگ‌هاى صليبى بي‌فايده بود؛ مغول‌ها هم نتوانستند ريشه اسلام را برافكنند زيرا كارى بدون برنامه‌ريزى انجام دادند: عمليّات نظامى كه ظاهرى تجاوزكارانه داشت‌؛ به همين دليل آنان به سرعت ناتوان شدند. امّا اكنون انديشه رهبران حكومت بزرگ ما اين است كه با يك برنامه‌ريزى حساب شده و بردبارى بي‌پايان‌، اسلام را از درون ويران كنند. البتّه ما به يك ضربه نظامى كوبنده هم نياز داريم‌، امّا اين ضربه آخرين اقدام است‌. پيش از آن بايد كشورهاى اسلامى را تضعيف كنيم و از هر سو به اسلام ضربه بزنيم، به گونه‌اى كه آنان نتوانند نيروهايشان را گرد آورند و به جنگ بپردازند.

دبيركل آن‌گاه افزود: بزرگان مسيحى در استانبول‌، بسيار زيرك و باهوشند؛ زيرا همين برنامه‌ها را اجرا مي‌كنند؛ در درون مسلمانان آشوب كرده‌اند؛ مدرسه‌هايى براى پرورش كودكان‌شان گشوده‌اند و كلسياهايى بنا كرده‌اند. شراب‌، قمار و فساد را ميان آنها رايج‌كرده‌اند؛ در جوان‌هايشان نسبت به دين ترديد ايجاد كرده‌اند؛ حكومت‌هايشان را به جان هم انداخته‌اند؛ در جاهاى مختلف فتنه‌ها را ميان‌شان شعله‌ور كرده‌اند؛ خانه‌هاى بزرگان آنها را از زيبارويان مسيحى آكنده‌اند تا بزرگي‌شان از ميان برود، دل‌بستگي‌آنها نسبت به دين‌شان كم شود و وحدت و همدلي‌شان كاستى يابد؛ آن‌گاه بزرگان مسيحى به يك‌باره نيروهاى نظامى سهمگين برانگيزند تا ريشه اسلام را از اين كشورها بركنند.


(1). «يَا اَيُّهَا الَّذِين‌َ آمَنُوا اَطِيعُوا اللّه‌َ وَ اَطِيعُوا الرَّسُول‌َ وَ اُولُوا الاَمْرِ مِنْكُم‌ْ...» سوره نساء آيه 59.

(2). «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْل‌ِ اللّه‌ِ جَمِيعَاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا...» سوره آل عمران آيه 103.

(3). قال النّبى صلّى الله عليه وآله وسلّم: «طَلَب‌َ الْعِلْم‌ِ فَرِيضَة‌ٌ عَلى كُل‌ِّ مُسْلِم‌ٍ وَ مُسْلِمَة‌.

(4). «فَسِيرُوا فِى الاَرْض‌ِ...» سوره نحل آيه 36.

(5). و منهم من يقول ربّنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الاخرة حسنة‌... سوره بقره آيه 201.

(6). «وَ اَمْرُهُم‌ْ شُورى بَيْنَهُم‌ْ...» سوره شورى آيه 38.

(7). «فَامْشُوا فِى مَنَاكِبِهَا...» سوره ملك آيه 15.

(8). «هُوَ الَّذِى خَلَق‌َ لَكُم‌ْ مَا فِى الاَرْض‌ِ جَمِيعَاً...» سوره بقره آيه 29.

(9). «وَ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِن‌ْ كُل‌ِّ شَي‌ءٍ مَوْزُون‌ٍ» سوره حجر آيه 19.

(10). «وَ اَعِدُّوا لَهُم‌ْ مَااسْتَطَعْتُم‌ْ مِن‌ْ قُوَّة‌ٍ...» سوره انفال آيه 60.

(11). «... وَ لَهُن‌َّ مِثْل‌ُ الَّذِى عَلَيْهِن‌َّ بِالْمَعْرُوف‌ِ...» سوره بقره آيه 228.

(12). قال رسول اللّه‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم:«النَّظَافَة‌ُ مِن‌َ الاِيمَان‌ِ».

(13). قال النّبى صلّى الله عليه وآله وسلّم: «مَن‌ْ سَن‌َّ سُنَّة‌ً حَسَنَة‌ً فَلَه‌ُ اَجْرُهَا وَ اَجْرُ مَن‌ْ عَمَل‌َ بِهَا».

(14). «وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَ يَسْقِين‌ِ وَ اِذَا مَرِضْت‌ُ فَهُوَ يَشْفِين‌ِ...» سوره شعرا آيه 79و80.

(15). «وَ الَّذِى يُمِيتُنِى ثُم‌َّ يُحْيِين‌ِ...» سوره شعرا آيه 81.

(16). والاترين قانونها كه پس از 14 قرن همچنان تمامى شئون زندگى انسان را كفايت مي‌كند قانون اسلام است‌. دانش پژوهان مي‌دانند تمدن غرب ـ كه امروزه آوازه‌اش به سراسر دنيا رسيده ـ ازاسپانيا ريشه گرفته است‌؛ اسپانيا نيز با گسترش اسلام در دست مسلمانان بوده و تمدّنش را وامدار مدينه منوره است‌.

(17). «الرِّجَال‌ُ قَوَّامُون‌َ عَلَى النِّسَاءِ...» سوره نساء آيه 34.

يكى از تفاوت‌هايى كه بين زنان و مردان مشاهده مي‌شود آن است كه زندگى زنان‌، يك زندگي‌عاطفى و مبتنى بر رقت و لطافت است‌؛ بنابراين در جامعه انسانى ـ به طور طبيعى ـ كارهايى كه به‌شدّت‌، قدرت و تعقّل قوى نياز دارد، مانند: جنگ‌، حكومت و قضاوت‌، به مردان سپرده مي‌شود.آيه شريفه نيز در صدد بيان همين معناست نه آن‌كه استقلال در امور فردى را از زنان سلب نمايد.

(18). صابئان جمعى از اهل كتابند كه با رها نمودن برخى باورهايشان به ستاره‌پرستى گرايش پيداكرده‌اند.

(19). «يَا اَيُّهَا الَّذِين‌َ اَمَنُوا لاَ تَأكُلُوا الرِّبَوا اَضْعََافَاً مُضَاعِفَة‌ً...» سوره آل‌عمران آيه‌ 30.

اين صفت «اَضْعَافَاً مُضَاعَفَة‌ً» در آيه شريفه‌، صفت غالب ربا را بيان مي‌كند و به هيچ روى رباى حرام را در دو يا چند برابر سود منحصر نمي‌سازد. قرآن كريم در سوره بقره آيه 278 مي‌فرمايد: «يَا اَيُّهَاالذِين‌َ اَمَنُوا اتَّقُوا اللّه‌َ وَ ذَرُوا مَا بَقِى مِن‌َ الرِّبَا...» يعنى اى گرويدگان‌! تقواى الهى پيشه كنيد وآن‌چه را از ربا بر جاى مانده است وانهيد؛ از اين آيه و آيه‌هاى ديگر فهميده مي‌شود كه ربا به‌كلّى حرام است‌.

(20). «... وَ طَعَام‌ُ الَّذِين‌َ اُوتُوا الكِتَاب‌َ حِل‌ٌ لَكُم‌ْ وَ طَعَامُكُم‌ْ حِل‌ٌّ لَهُم‌ْ. سوره مائده آيه 5.

در لسان العرب آمده است‌: «عرب هرگاه لفظ طعام را به طور مطلق ذكر مي‌كند، مقصودش خشكبار است‌. اين از برخى روايات نيز استفاده مي‌شود؛ بنابراين آيه ياد شده بر پاك بودن اهل‌كتاب دلالت ندارد.(21). تاريح اسلام نشان مي‌دهد كه صفيه و ماريه‌، هر دو مسلمان شده‌اند ر.ك‌. الاصابة‌، ابن‌حجرعسقلانى (773 ـ 852 ه¨ ق‌) جلد 4، صفحه 377 و 391.

(22). «... وَ تُوَفِّنِى مُسْلِمَاً...» سوره يوسف آيه 101.

(23). «رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمِين‌َ لَك‌َ وَ مِن‌ْ ذُرِّيَتِنَا اُمَّة‌ً مُسْلِمَة‌ً لَك‌َ...» سوره بقره آيه 128.

(24). «... وَ لاَ تَمُوتُن‌َّ اِلاَّ وَ أَنْتُم‌ْ مُسْلِمُون‌َ» سوره آل‌عمران آيه 102.

همه پيامبران الهى تسليم فرمان خداوند بودند و معنى اسلام همين تسليم حق بودن است‌؛ از اين رو دين در پيشگاه خداوند يكى و آن اسلام است‌؛ «اِن‌َّ الدِّين‌َ عِنْدَ اللّه‌ِ الاِسْلاَم‌ُ» (سوره آل‌عمران آيه‌19) همه دين‌ها قبل از تحريف در يك راستا بوده‌اند امّا اسلام به عنوان آيين پيامبر خاتم‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم كامل‌ترين دين است و شريعت‌هاى پيشين را نسخ مي‌كند.

(25). «وَ لَوْ لاَ دَفْع‌ُ اللّه‌ِ النَّاس‌ِ بَعْضَهُم‌ْ بِبَعْض‌ٍ لَهُدِّمَت‌ْ صَوَامِع‌ُ وَ بِيَع‌ٌ وَ صَلَوَات‌ٌ وَ مَسَاجِدُ...» سوره حج آيه‌40.

(26). قال رسول اللّه‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم: «اَخْرِجُوا اليَهُودَ وَ النَّصَارَى مِن‌ْ جَزِيرَة‌ِ العَرَب‌ِ. كنز العمال جلد 4 صفحه‌382 حديث 11015.

(27). قال رسول اللّه‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم: «لاَ يَجْتَمِع‌ُ دِينَان‌ِ فِى جَزِيرَة‌ِالعَرَب‌ِ. كنزالعمال جلد 12 صفحه 307حديث 35148.

(28). اين سخن درست نيست و منابع تاريخ اسلام آن را تأييد نمي‌كند؛ خداوند متعال خطاب به زنان‌پيامبر مي‌فرمايد: «وَ قَرْن‌َ فِى بُيُوتِكُن‌َّ وَ لاَ تَبَرَّجْن‌َ تَبَرُّج‌َ الجَاهِلِيَّة‌ِ الاُولي‌َ...» (سوره احزاب آيه‌33)يعنى (اى زنان پيامبر!) در خانه‌هايتان بنشينيد و آرام گيريد و مانند دوره جاهليّت پيشين‌، آرايش وخودآرايى نكنيد.

(29). وهابيان بقعه و گنبدهاى بقيع را خراب نموده و آن را - آن‌چنانكه امروز مشاهده مي‌شود ـ با خاك يكسان كردند. اين مطلب در كتابهاى متعددى از جمله فتنة‌الوهابية نوشته زينى دحلان ـ مفتى مكّه ـ (1231 ـ 1304 ه¨ ق‌) آمده است‌. از مقبره‌هاى بقيع‌، تصويرهايى نيز وجود دارد.

(30). «وَ اِنَّه‌ُ لَذِكْرٌ لَك‌َ وَ لِقَومِك‌َ...» سوره زخرف آيه 44.

اسلام يك آيين فراگير و جهانى است‌؛ در سوره ابراهيم آيه 1 آمده است‌: «... كِتَاب‌ٌ أَنْزَلْنَاه‌ُ اِلَيك‌َلِتُخْرِج‌َ النَّاس‌ُ مِن‌َ الظُّلُمَات‌ِ اِلى النُّورِ...» يعنى (اى پيامبر!) اين قرآن كتابى است كه بر تو فروفرستاديم تا همه مردم را از تاريكي‌ها به سوى نور هدايت كني‌.

آيه ذكر شده نيز بر قومى بودن اسلام دلالت ندارد زيرا به نظر بيشتر اهل تفسير آيه بدين معناست كه قرآن باعث مي‌شود پيامبر اسلام‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم و قوم او در ميان ساير قومها ياد شوند و اين قرآن مايه شرافت و برترى آنهاست‌.

(31). قرآن كريم با ويژگي‌هاى مختلف خود، مبارز طلبيده است‌؛ از جهت بلاغت‌؛ از جهت خبر دادن به امور غيبي‌؛ از جهت اين‌كه اختلاف و تناقضى در آن راه ندارد و مانند اين‌ها. اگر قرآن تحريف شود به گونه‌اى كه كلام الهى نباشد، ديگر ـ دست كم در جاهاى تحريف شده ـ معجزه نخواهد بودو مبارزه‌طلبى به آن صحيح نيست در حالى كه در عصر كنونى نيز قرآن با صدايى رسا مبارزمي‌طلبد و هيچ‌كس را ياراى مقابله با آن نيست‌. بنابراين دست بردن در قرآن كريم و ارائه آن به عنوان كلام الهى ممكن نيست‌. تغييراتى مانند اختلاف قرائت‌ها نيز كه قرآن را از اعجاز و كلام‌خدا بودن خارج سازد. خداوند در سوره سجده آيه 42 مي‌فرمايد: «وَ اِنَّه‌ُ لَكِتَاب‌ٌ عَزِيزٌ لاَ يَاتِيه‌ِالبَاطِل‌ُ مِن‌ْ بَين‌ِ يَدَيه‌ِ وَ لاَ مِن‌ْ خَلْفِه‌ِ » يعنى و براستى قرآن كتاب نفوذناپذيرى است كه باطل را از هيچ سو در آن راهى نيست‌.

برگرفته از کتابخانه تبیان
مطالب مرتبط:

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي ۱
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۲
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۳
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشو



اخلاق مرتضوی

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

سلام دوستان میخوام کتابی رو بهتون معرفی کنم که اگه خدا بخواد از خوندش فایده های زیادی نصیب شما میشه .
نام این کتاب حکمت عملی یا اخلاق مرتضوی هست.
این کتاب در بردارنده صد کلام از کلمات قصار سیّد الموحّدین و سرّالعارفین حضرت امیر المومنین علی علیه السّلام می باشد که شرح و ترجمه آن بوسیله استاد فقید محی الدّین الهی قمشه ای قدّس سرّه می باشد که همراه با مقدمه و تصحیح و تعلیقه و شرح حال آن جناب بتوسط استاد علامه حسن زاده آملی می باشد.
پس از مقدمه این کتاب دو نامه وجود دارد که در جواب تلگرام های تسلیت دوستان آنجناب به استاد علامه حسن زاده آملی نگاشته شده و حاوی مختصری از زندگینامه و اخلاقیات استاد فقید محی الدّین الهی قمشه ای قدّس سرّه می باشد . 
و در ادامه ده مقاله وجود دارد که کلمات گهربار و تکان دهنده و انسان ساز سیّد الموحّدین و سرّالعارفین حضرت امیر المومنین علی علیه السّلام در آن نگاشته شده ومنابع آنها بسیار با دقت و موشکافانه بیان شده است. 
و در آخر بخش خاتمه مقالات می باشد که به اختصار فهرست مقالات آن را در زیر مشاهده می کنید.
مقاله یکم
در معرفت خدا
مقاله دوم
در توحید خدا و اخلاص به درگاه الهی عزّ سلطانه
مقاله سوم
ایمان به خدا و عالم غیب مافوق الطبیعه
مقاله چهارم
علامات و صفات اهل ایمان و مراتب یقین و اوصاف پاکان
مقاله پنجم
 تربیت و تهذیب نفس ناطقه
مقاله ششم
اخلاق فاضله و وفا و صفا و حفظ قول و عهد بین خدا وخلق
مقاله هفتم
حقیقت دنیا و فراغ نفوس قدسی از شواغل و موانع جسمانی عالم طبیعت
مقاله هشتم
در سعادت حقیقی و لذات روحانی و حب و ذکر و اشتیاق به خدا
مقاله نهم
احسان به خلق ، به مال و جاه و قدرت و زبان و غیره
مقاله دهم
امور اجتماعی 
و خاتمه مقالات
دُرّ منثور از کلمات قصار
و در پایان
نصیحت حضرت امیر المؤمنین(ع) و ختم کتاب

برای شما یک جمله قصار از این کتاب شریف انتخاب کردم:
مقاله ششم کلمه3 _ قال امیرالمؤمنین-علیه السَّلام-: «لا عَیشَ أهنَاُ مِن حُسنِ الخُلقِ»1
«ترجمه» هیچ زندگانی و عیشی گواراتر از حسن اخلاق نیست.
«شرح» آنکس را که خلق نیکوست شهوت و غصبش بفرمان عقل است و عقل عاقبت اندیش است و سلامت و عافیت و صحت جسم و جانرا در کارها منظور می دارد و کاریکه نارواست در دنیا یا در آخرت موجب ناراحتی انسانست از او صادر نمی شود در اثر حسن خلق شخص همیشه با عیش خوش و دلی شاد و بی مزاحمت و بدون غم و اندوه زندگانی را بسر می برد در خانه خلق خوش موجب نشاط اهل منزلست و همسایگان و در محیط موجب محبوبیت نزد عموم و بالنتیجه موجب رضای خدا و خلق است پس در دوعالم صاحب اخلاق نیکو خوشترین زندگانی را خواهد داشت و در کلمه دیگر مقابل آنرا فرمود:« سُوءُ الخُلقِ نَکَدُالعَیشِ وَ عَذابُ النَّفسِ» خلق بد مایه عیش ناخوش و زندگی پر غم و اندوه و رنج است و در کلمه دیگر فرمود: « من ساء خلقه ضاق رزقه» شخص بد خلق تنگ روزیست، و رزق روحش که علم است نیز کم است .
پا ورقی
1 – غرر و درر آمدی، شرح آقا جمال، ط 1 – ج 6 – ص 399 – ش 10765.
قوله : و در کلمه دیگر مقابل آنرا فرمود...» غرر و درر آمدی، شرح آقا جمال، ج 4 – ص 150 – ش 5639.
قوله : « و در کلمه دیگر فرمود : من ساء ...» غررو درر آمدی، شرح آقا جمال، ط 1- ج 5 – ص211 – ش 8023.
والسَّلام علی من التبع الهدی
التماس دعا

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | چهارشنبه 21 اسفند 1387 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | موضوع: یک کتاب خوب

مبارکتون باشه

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

پیشا پیش میلاد نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی (ص)  را به تمام آزادگان جهان تبریک میگم

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | سه شنبه 20 اسفند 1387 | پیوند | 10 نظر | ارسال نظر | موضوع: السلام علیکم یا اهل البیت النبو‌ت

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۶

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

بخش پنجم‌

در اين روزها از لندن دستوراتى رسيد كه من راهى كربلا و نجف شوم‌، اين دو شهر، كعبه آرزوهاى شيعيان و مركز علم و معنويّت آنهاست كه داستان درازى دارد.

امّا داستان نجف از روز دفن على آغاز شد ـ او براى اهل تسنّن چهارمين خليفه و براى شيعيان نخستين امام است ـ در يك فرسنگى نجف شهرى است موسوم به كوفه كه با يك ساعت پياده‌روى مي‌توان به آن رسيد. اين شهر مركز خلافت على بوده است‌. پس از آنكه على كشته شد، فرزندانش‌، حسن و حسين‌، او را در خارج از كوفه دفن كردند، در همين مكانى كه اكنون به نجف مشهور است‌. پس از آن نجف رو به آبادانى گذاشت و كوفه رو به ويرانى نهاد.

گروهى از عالمان شيعه در نجف جمع شدند در آنجا خانه‌ها، بازارها و مدارسى ساخته شد و اكنون مركز عالمان شيعه است و خليفه در استانبول آنها را گرامى مي‌دارد، به چند دليل‌:

1ـ حكومت شيعه ايران پشتيبان آنها است و اگر خليفه به آنان بي‌حرمتى كند روابط دو دولت تيره خواهد شد و حتّى ممكن است جنگى درگيرد.

2ـ عشاير حومه نجف از اين عالمان پشتيبانى مي‌كنند آنها مسلّحند، اگر چه سلاحهاى پيشرفته‌اى در اختيار ندارند و سازماندهى آنها نيز عشايرى است ولى درگيرى خليفه با عالمان به جنگهاى خونينى با اين عشاير خواهد انجاميد. حكومت دليلى نمي‌بيند كه بخواهد در برابر عالمان صف‌آرايى كند. بنابراين آنها را به حال‌ِ خود رها كرده است‌.

3- اين عالمان‌، مراجع دينى شيعيان جهان از جمله هند و آفريقا هستند و اگرحكومت به آنها بي‌احترامى كند خشم همه شيعيان را دربر خواهد داشت‌.

امّا داستان كربلا، از هنگامى آغاز شد كه نواده رسول‌اللّه‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم حسين پسر على و فاطمه‌ ـ دختر پيامبر خدا ـ در آنجا به قتل رسيد.

مردم عراق از حسين خواستند كه از مدينه‌ (1) به سوى آنها برود و خليفه آنان شود امّا چون او و خانواده‌اش در كربلا به دوازده فرسنگى كوفه رسيدند، مردم عراق با او به طرز ديگرى برخورد كردند و به فرمان يزيد (2) براى جنگ با حسين آماده شدند.

حسين‌ بن‌على شجاعانه با لشكر انبوه اموى جنگيد تا خود و خاندانش كشته شدند. لشكريان اموى در اين نبرد همه نوع‌، پستى وفرومايگى از خود نشان دادند. از آن هنگام شيعيان اين محل را يك مرز معنوى براى خود مي‌دانند كه از هر كجا روى بدان مي‌آورند و آنچنان زياد مي‌شوند كه ما در مراكز دينى مسيحى نظير آن را نداريم‌.

كربلا يك شهر شيعى است و عالمان شيعه و مدارسشان در آن وجود دارند، كربلا و نجف تكيه‌گاه يكديگرند.

هنگامى كه دستور رسيد راهى اين دو شهر شوم‌، از بصره به سمت بغداد حركت كردم. بغداد مركز حكومت استاندار منصوب خليفه عثمانى است و از آنجا به حِلّه‌ (3) رفتم‌.

دجله و فرات دو رود بزرگى هستند كه از تركيه سرچشمه مي‌گيرند عراق را مي‌پيمايند و به دريا مي‌ريزند، كشاورزى و رفاه در عراق مديون اين دو رود است‌. پس از بازگشت به لندن به وزارت مستعمرات پيشنهاد كردم كه بكوشند كه اين دو رود را به چنگ آورند تا در هنگام ضرورت بتوانند عراق را فرمانبر نگاه دارند زيرا اگر آب بسته شود، عراقيان مطيع خواهند شد.

از حلّه در جامه بازرگانى از بازرگانان‌ِ آذربايجان راهى نجف شدم. با مردان دينى مخلوط شدم و به سر كلاس درسشان رفتم‌؛ با آنها رفت وآمد نمودم و از پاكى جانشان و از توان علمى آنها بسيار شگفت‌زده شدم‌، امّا زمانى طولانى بر آنها گذشته بود بدون اينكه به نوسازى اوضاع خود بينديشند:

1ـ با حكومت تركيه بسيار دشمن بودند نه از آن جهت كه اينان شيعه و آنها سنّى بودند بلكه به دليل فشار زيادى كه حكومت بر آنها مي‌آورد و آنان به مقابله با حكومت و رهايى از آن نمي‌انديشيدند.

2ـ چون كشيشان ما در دوره جمود خود را در علوم دينى محدود كرده بودند و علوم دنيا را ـ جز اندكى كه بي‌فايده بود ـ كنار نهاده بودند.

3ـ به رويدادهاى پيرامون خود در جهان نمي‌انديشيدند.

با خود گفتم‌: اين بيچاره‌ها در خواب و دنيا بيدار است روزى فرامي‌رسد كه سيل آنها را ببرد. بارها كوشيدم آنها را به برخاستن در برابر حكومت مجبور كنم‌، امّا گوش شنوايى نيافتم‌، برخى مرا دست مي‌انداختند؛ گويى كه من گفته بودم دنيا را زير و زبر كنيد! آنها خلافت را گردنكشى مي‌دانستند كه جز با ظهور ولى عصر «عجل‌اللّه‌تعالى فرجه‌الشّريف‌» سر فرود نخواهد آورد.

و اين ولي‌امر، امام دوازدهم آنان است كه 255 سال بعد از هجرت پيامبرشان از ديده‌ها ناپديد شده و اكنون زنده است و روزى ظهور خواهد كرد تا جهان را در زمانى كه از ستم پر شده است آكنده از عدل كند. من در شگفتم كه چگونه انسانهاى دانشمند چنين باور خرافى دارند (4) اين به مثال عقيده خرافى بعضى مسيحيان است كه مي‌گويند مسيح از آسمان باز مي‌گردد تا دنيا را پر از عدل كند.

به يكى از آنان گفتم‌: آيا نبايد ستم را برافكنيد چنانچه پيامبراسلام كرد؟

گفت‌: پيامبر با پشتيبانى خدا چنين كرد.

گفتم‌: در قرآن آمده است‌: «اگر خداى را يارى كنيد او ياريتان خواهدكرد.» (5) شما هم اگر با شمشير در برابر ستم خليفه برخيزيد، خدا ‌از شما حمايت خواهد كرد.

گفت‌: تو بازرگانى و نمي‌توانى چنين مسائل علمى را دريابي‌.

امّا مرقد امام اميرالمؤمنين‌ عليه السلام ـ چنانچه آنان نام مي‌برند ـ بسيار زيبا و آراسته به زيورهاست‌، حرم زيبايى دارد بر فراز آن گنبد طلايى بزرگى است و دو گلدسته ستبر زرّين دارد.

هر روز شيعيان گروه گروه در آن مي‌روند و به جماعت نماز مي‌گذارند، به ضريحش كه بر مزار او نهاده شده بوسه مي‌زنند، خم مي‌شوند و آستانه او را مي‌بوسند و بر او درود مي‌فرستند و براى ورود، اجازه و اذن دخول مي‌گيرند.

گرداگرد حرم‌، صحن بزرگى است و در آن اتاقهاى بسيارى وجود دارد كه جايگاه مردان دينى و ديدار كنندگان است‌.

در كربلا دو حرم مانند حرم حضرت على وجود دارد، حرم حسين و حرم عباس برادر حسين كه با او كشته شد. شيعيان در كربلا همانند نجف اعمال زيارت را انجام مي‌دهند.

آب و هواى كربلا بهتر از آب و هواى نجف است زيرا گرداگرد آن را كمربند بزرگ و تعداد زيادى از باغها فرا گرفته و رودهايى از آن مي‌گذرند.

در سفر به عراق خيالم آسوده شد. اوضاع و احوال نشانگر آن بود كه حكومت به پايان راه رسيده است‌؛ استاندار فرستاده استانبول فرد نادان و خودسرى است كه هر چه مي‌خواهد مي‌كند، گويى مردم بردگان او هستند.

ملّت همگى از او ناخوشنودند. به خصوص شيعيان؛ به دليل آنكه آزاديشان را سلب كرده و به آنها اهميّت نمي‌دهد. اهل سنّت از آن جهت كه بزرگان و نوادگان پيامبر را نزديك خود دارند و خود را سزاوارتر از يك حاكم ترك از براى خلافت مي‌دانند، كشور ويران است و مردم در تباهى و درماندگى به سر مي‌برند.

راهها ناامن است و دزدان در كمين كاروان‌هايند تا اگر مأموران با آنها نباشند داراييشان را بربايند، از آن طرف تا حكومت مأموران مسلّح نفرستد، كاروانها حركت نمي‌كنند.

عشاير سخت درگير جنگ و ستيز با يكديگر هستند. هر روزعشيره‌اى بر عشيره ديگر مي‌تازد و كشت و كشتار به راه مي‌افتد.

بيسوادى و نادانى به طور شگفت‌آورى فراگير است و مرا به ياد روزهاى تسلّط كليسا بر كشورمان مي‌اندازد، به جز مردان دينى در كربلا و نجف و افراد مرتبط با آنان از هر هزار نفر يكى خواندن و نوشتن مي‌داند.

اقتصاد از هم پاشيده است و مردم در فقر و بدبختى به سرمي‌برند.

نظام ناپايدار است و هرج و مرج همه چيز را فرا گرفته است‌.

اعتماد بين حكومت و مردم سلب شده است و هيچ همكارى بين آنان وجود ندارد.

عالمان دين در امور مذهبى غوطه‌ور و از زندگى دنيا دورند.

دشتها و بيشتر بيابان بدون كشت وكار است‌، دو رود دجله و فرات از سرزمين‌هايشان مي‌گذرد و گويى نزد آنان ميهمان است تا به‌دريا بريزد و اوضاع از هم پاشيده ديگر به همين ترتيب است و در انتظار نجات به سر مي‌برد.

چهار ماه در كربلا و نجف ماندم و به بيمارى شديدى نيز مبتلا شد، چنانچه از ادامه زندگى مأيوس گشتم. سه هفته بيمار بودم به‌پزشكى مراجعه كردم‌، داروهايى به من داد كه پس از استفاده بهبوديافتم‌. تابستان به شدّت گرم بود و من در هنگام بيمارى در زيرزمين‌، جايى موسوم به سرداب به سر مي‌بردم‌. اين سرداب از آن‌ِ صاحبخانه‌اى بود كه اتاقى از او اجاره كرده بودم و او غذا و دارو را لطفى اندك در برابر نعمتهاى خدا مي‌دانست چرا كه مرا زائر اميرالمؤمنين‌ عليه السلام مي‌پنداشت‌.

در روزهاى نخست بيمارى غذايم آب‌ِ پرنده‌اى موسوم به ماكيان بود، سپس پزشك اجازه داد گوشت آن را هم بخورم و در هفته سوم برنج نيز به آن افزوده شد.

پس از بهبودى رهسپار بغداد شدم و در آنجا گزارش طولانى مشاهداتم را در نجف‌، كربلا، بغداد، حلّه و در مسير اين شهرها نوشتم‌، يك گزارش بلند صد صفحه‌اى شد، آن را به نماينده وزارت در بغداد سپردم و در انتظار دستور وزارت بودم كه به لندن باز گردم و يا در عراق باقى بمانم‌.

بسيار دوست داشتم كه به لندن برگردم زيرا دورى به طول كشيده بود و شوق ديدار كشور و خانواده زياد شده بود، به ويژه براى ديدار فرزندم (راسپرتين‌) كه اندكى پس از سفر من ديده به جهان گشوده بود، روزشمارى مي‌كردم‌. در گزارشم از وزارت خواستم كه اجازه دهند حداقل براى مدّت كوتاهى به لندن باز گردم تا هم يافته‌هايم را با زبان خويش بازگويم و هم اندكى استراحت كنم كه سفر به عراق مدّت سه سال به طول كشيده بود.

نماينده وزارت در بغداد گفت‌: در اطراف او رفت و آمد نكنم‌؛ اتاقى در يكى از مسافرخانه‌هاى مشرف بر رود دجله بگيرم تا شكّى در مورد من ايجاد نشود.

نماينده وزارت گفت‌: هنگامى كه پاسخ نامه از لندن بيايد، مرا آگاه خواهد ساخت‌. در روزهايى كه در بغداد بودم ميان پايتخت ِخلافت (استانبول‌) و بغداد جدايى و فاصله زيادى مي‌ديدم‌، تركها عراقيان را سبك مي‌شمردند زيرا از حيله عربها نگران بودند.

به هنگام ترك بصره و سفر به كربلا و نجف از سرنوشت شيخ محمد عبدالوهاب بسيار نگران بودم و مي‌ترسيدم راهى را كه برايش مشخص كرده بودم رها كند، زيرا او رنگ به رنگ و تندخو بود و من مي‌ترسيدم كاخ آرزوهايم ويران شود.

هنگامى كه مي‌خواستم او را ترك كنم در انديشه سفر به استانبول بود تا با اوضاع آنجا آشنا شود، امّا من به سختى با اين كار مخالفت كردم و گفتم مي‌ترسم در آنجا چيزى بگويى كه تو را كافر بشمارند و كشته شوي‌، اين را به او گفتم امّا در دل انديشه ديگرى داشتم‌.

آري‌، اگر در آنجا برخى عالمان را مي‌ديد ممكن بود كژيهاى او را راست كنند و او را به راه اهل سنّت بازگردانند و اميدهاى من نقش برآب شود.

شيخ محمد نمي‌خواست در بصره بماند. بنابراين به او پيشنهاد كردم كه به اصفهان يا شيراز برود؛ مردم اين دو شهرِ زيبا شيعه بودند و شيعيان نمي‌توانستند محمد را تحت تأثير قرار دهند و بدين صورت آرامش يافتم كه او راه ديگرى نخواهد رفت‌.

به هنگام وداع با شيخ به او گفتم‌: آيا به تقيّه اعتقاد داري‌؟

گفت‌: آري‌، يكى از ياران پيامبر تقيّه كرد (شايد مقداد را مي‌گفت‌) (6) كه وقتى مشركان او را شكنجه مي‌كردند و پدر و مادرش را كشتند او سخنان شرك‌آميزى به زبان آورد و پيامبر خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم نيز اين كار راتأييد كرد.

به او گفتم‌: از شيعه تقيّه كن و مگو كه از اهل سنّتي‌، شايد در مصيبت بيفتي‌، از كشور آنها و عالمانشان سود ببر؛ عادتها و آداب و رسومشان را بشناس كه براى آينده زندگى تو بسيار مفيد خواهد بود.

در وقت خداحافظى مقدارى پول به عنوان زكات‌ (7) به شيخ دادم و يك حيوان هم جهت سوارى خريدم و به عنوان هديه به او دادم و آنگاه با او وداع كردم‌.

از زمانى كه از او جدا شدم‌، نمي‌دانستم چه بر سرش آمده است‌. من بسيار نگران بودم‌، با آنكه قرار گذاشته بوديم كه به بصره بازگرديم و اگر يكى برگشت و ديگرى را نيافت نامه‌اى نزد عبدالرضا بگذارد و از حالش خبر دهد.


(1). شهرى در حجاز كه در سابق يثرب نام داشت و پس از هجرت پيامبر اكرم به آن به مدينة‌النبى معروف شد.

(2). دومين خليفه اُموى در شام پسر معاوية بن‌ابي‌سفيان‌.

(3). حِلّه شهرى بر كرانه رود فرات است‌.

(4). اعتقاد به ظهور يك مصلح جهانى از فرزندان پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم نه يك خرافه‌، كه باورى راستين‌و برخاسته از سخنان گهربار رسول اكرم‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم مي‌باشد.

ر.ك‌. صحيح ترمزي‌: جلد 2، صفحه 46 و صحيح بخاري‌: جلد 2، كتاب بدءالخلق‌؛ مسند احمدبن‌حنبل‌: جلد 1، صفحه 376؛ صحيح ابن ماجه‌: جلد 2، باب خروج المهدي‌.

(5). «يَا اَيُّهَا الَّذِين‌َ اَمَنُوا اِن‌ْ تَنْصُرُوا اللَّه‌َ يَنْصُرْكُم‌ْ وَ يُثَبِّت‌ْ اَقْدَامَكُم‌ْ»، سوره محمّد: آيه 7.

(6). اين موضوع در تاريخ درباره عمار ياسر به ثبت رسيده است‌.

(7). يك ماليّات اسلامى كه براى خرج كردن در راه مصالح مسلمين گرفته مي‌شود.

برگرفته از کتابخانه تبیان
مطالب مرتبط:
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي ۱
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۲
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۳
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۴
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۵
اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | دوشنبه 19 اسفند 1387 | پیوند | 11 نظر | ارسال نظر | موضوع: یک کتاب خوب

نصایح شیخ بهایی به فرزندش آدمی

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

نصایح شیخ بهایی به فرزندش آدمی

اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست.

اگر بسیار كار كند، می‌گویند احمق است.

اگر كم كار كند، می‌گویند تنبل است.

اگر بخشش كند می‌گویند افراط می‌كند.

اگر ثروت اندوزی كند، می‌گویند بخیل است.

اگر ساكت و خاموش باشد می‌گویند لال است.

اگر زبان‌آوری كند، می‌گویند وراج و پر روست.

اگر روزه بدارد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاكار است.

و اگر نماز نخواند می‌گویند كافر و بی دین است.

پس فرزندم نباید به حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز از خداوند نباید از كسی ترسید . 

 
منبع:

كشكول شیخ بهایی.
برگرفته از سایت تبیان

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | دوشنبه 19 اسفند 1387 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر | موضوع: راه هاي رسيدن به كمال

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۵

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

بخش چهارم‌

هنگامى كه به بصره رسيدم به مسجدى رفتم كه امامت آن را شخصى از نژاد عرب به نام شيخ عمر طايى برعهده داشت. با او آشنا شدم و به او اظهار محبّت كردم‌، امّا او از نخستين ديدار به من شك كرد و جستجوى از اصل و نسبم و تمام ويژگيهايم را آغاز نمود، به گمانم رنگ و لهجه‌ام شيخ را مردّد كرده بود امّا توانستم از اين تنگنا بگريزم به اين صورت كه خود را از مردم «اغدير تركيه‌» و شاگرد شيخ احمد در استانبول معرفى كردم و گفتم‌: كه در مغازه خالد، نجارى مي‌كردم‌... و اطلاعاتى را كه از هنگام اقامت در تركيه داشتم براى او بيان كردم. در ضمن چند جمله به زبان تركى گفتم شيخ با چشم به يكى از حاضران اشاره كرد تا بداند آيا من تركى را به درستى مي‌دانم يا نه‌؟ او نيز با اشاره چشم جواب مثبت داد و من شادمان شدم كه توانسته‌ام توجّه شيخ را به خودم جلب نمايم. امّا اين گمان من سرابى فريبنده بود زيرا چند روز بعد دريافتم كه شيخ همچنان به من بدگمان است و مي‌پندارد كه من جاسوس تركيه هستم. اين بدان سبب بوده كه شيخ با استاندار كه از طرف سلطان (عثماني‌) منصوب بود، سرناسازگارى داشت. آنها نسبت به هم بدبين بودند و يكديگر را متّهم مي‌كردند.

به هر حال مجبور شدم كه مسجد شيخ عمر را ترك كنم و به كاروانسرايى كه جايگاه افراد غريبه و مسافران است‌، رفتم و اتاقى اجاره كردم‌.

صاحب كاروانسرا مرد احمقى بود كه هر روز سپيده دم آسايش مرا سلب مي‌كرد. او به هنگام فجر درب اطاق مرا به شدت مي‌كوبيد و پشت درب مي‌ماند تا من براى نماز صبح برخيزم و من كه چاره‌اى جز همراهى او نداشتم‌، برمي‌خاستم و نماز مي‌خواندم آنگاه او از من مي‌خواست تا درآمدن آفتاب قرآن بخوانم‌.

به او گفتم‌: قرآن خواندن واجب نيست. چرا چنين مي‌كني‌؟ مي‌گفت‌: هركس اكنون بخوابد بدبخت است و فقر براى كاروانسراى من مي‌آورد و من چاره‌اى جز انجام خواسته‌هايش نداشتم‌، زيرا تهديد مي‌كرد كه مرا از كاروانسرا بيرون مي‌كند و من مجبور بودم در اوّل وقت نماز به جاى آورم و سپس بيش از يك ساعت در روز قرآن بخوانم‌.

اين تنها مشكل من نبود، نام صاحب كاروانسرا «مرشد افندم‌» بود، يك روز به من گفت‌: از وقتى كه تو در اين محل اتاق گرفته‌اى مشكلاتى براى من پديد آمده و به گمان من اينها از توست و به دليل آن است كه تو ازدواج نكرده‌اى و مرد بي‌همسر شوم است. بنابراين يا ازدواج كن يا از اين مكان بيرون برو.

گفتم‌: من چيزى ندارم كه همسر بگيرم. البتّه ترسيدم بگويم كه من ناتوانم زيرا ممكن بود بخواهد درستى گفته مرا بيازمايد، زيرا او كسى بود كه با شنيدن اين بهانه چنين كارى مي‌كرد.

افندم به من گفت‌: اى سست ايمان‌! آيا سخن خداى بزرگ را نخوانده‌اى كه مي‌گويد: «اگر بي‌چيز باشند خداى از كرامتش بي‌نيازشان خواهد نمود» (1) ماندم كه چه كنم و چه پاسخى بدهم‌؟

سرانجام گفتم‌: خوب‌، من چگونه بدون پول ازدواج كنم‌؛ آيا تو مي‌توانى به من پول كافى قرض دهى و يا زنى بيابى كه مهريه نخواهد؟

افندم كمى فكر كرد و سر بلند كرد و گفت‌: من سخن تو را نمي‌فهمم. تو يا بايد تا اوّل ماه رجب ازدواج كنى و يا كاروانسراى مرا ترك كني‌.

آن روز پنجم ماه جمادي‌الثّانى و تا اوّل ماه رجب تنها 25 روز فرصت داشتم‌. در اينجا يادآورى ماههاى اسلامى لازم است‌ كه به اين ترتيب مي‌باشند: «محرّم‌، صفر، ربيع الاوّل‌، ربيع‌الثاني‌، جمادي‌الاوّل‌، جمادي‌الثّاني‌، رجب‌، شعبان‌، رمضان‌، شوال‌، ذي‌العقده‌، ذي‌الحجّه‌»

و آغاز ماههاى آنها بر اساس ديدن ماه است و روزهاى اين ماهها، كمتر از 29 و بيشتر از 30 روز نيست‌. سرانجام مجبور شدم فرمان افندم را بپذيرم و با نجّارى قرارداد بستم كه در مقابل غذا، خواب و دستمزد ناچيز براى او كار كنم. پيش از پايان ماه‌، كاروانسرا را ترك كردم و راهى مغازه نجّار شدم‌.

او مرد شريف و بزرگوارى بود و با من مانند يكى از فرزندانش رفتار مي‌كرد. نامش «عبدالرّضا» بود، او يك شيعه ايرانى از مردم خراسان بود. فرصت را غنيمت شمردم تا از او زبان فارسى را بياموزم. شيعيان ايرانى هر روز عصر پيش او گرد هم مي‌آمدند و از هر درى سخن مي‌گفتند، از سياست گرفته تا اقتصاد.

به حكومتشان بسيار مي‌تاختند، آنچنان كه از خليفه استانبول دريغ نمي‌كردند امّا وقتى كه مشترى ناشناسى مي‌آمد، آن سخنان را قطع مي‌كردند و به صحبتهاى خصوصى مي‌پرداختند، نمي‌دانم چرا به من اعتماد كرده بودند، امّا سرانجام دريافتم كه آنها گمان مي‌كنند من از مردم آذربايجانم‌؛ زيرا فهميده بودند كه زبان تركى مي‌دانم رنگ من همانند رنگ اكثر مردم آذربايجان سفيد بود كه اين حسن ظن آنهارا تقويت مي‌كرد.

در آن مغازه با جوانى آشنا شدم. او در آنجا رفت وآمد مي‌كرد؛ سه‌زبان تركي‌، فارسى و عربى را مي‌دانست و لباس طلبه علوم دينى را بر تن داشت‌، نامش‌: «محمد بن‌ عبدالوهاب‌» بود. او جوانى بسيار بلندپرواز و تندخو بود و از حكومت عثمانى انتقاد مي‌كرد ولى به حكومت ايران كارى نداشت‌. شايد دليل دوستيش با صاحب مغازه ـ عبدالرضا ـ اين بود كه هر دو از خليفه عثمانى ناراضى بودند. نمي‌دانم اين جوان سُنّى مذهب از كجا زبان فارسى را آموخته بود و چگونه با عبدالرّضاى شيعه آشنا شده بود. گر چه اين مسايل شگفت‌آور نبود زيرا در بصره شيعه و سنّى با همديگر مانند برادر برخورد مي‌كنند؛ بسيارى از مردم بصره به فارسى و عربى سخن مي‌گويند و بسيارى تركى نيز مي‌دانند.

محمد بن‌عبدالوهاب جوان آزادانديشى بود، تعصّب ضدّشيعى نداشت، در صورتى كه بيشتر اهل‌تسنّن تعصّب ضدّ شيعه دارند؛ حتّى برخى از عالمان بزرگ اهل تسنّن‌، شيعيان را كافر مي‌شمرند و آنها را مسلمان نمي‌دانند. همچنين او براى مذاهب چهارگانه اهل‌تسنّن جايگاهى نمي‌شناخت و مي‌گفت‌: خدا دستورى در اين مورد نداده است‌.

امّا قصّه مذاهب چهارگانه‌: بيش از يك قرن پس از درگذشت پيامبر اسلام در ميان اهل تسنّن چهار عالم پديد آمدند: ابو حنيفه‌، احمد بن‌حنبل‌، مالك و محمد بن‌ادريس (شافعي‌).

برخى از خليفه‌ها به مسلمانان فرمان مي‌دادند كه بايد يكى از چهار نفر را براى تقليد انتخاب كنند و هيچ كدام از عالمان پس از آنها حق‌ّ اجتهاد در قرآن و سنّت پيامبر را ندارند، اين در واقع بستن دروازه اجتهاد بود.

در واقع عامل جمود فكرى مسلمانان همين بسته شدن دروازه اجتهاد است‌. شيعيان از اين فرصت استفاده كردند و به تبليغ گسترده مذهبشان پرداختند به طورى كه تعداد شيعيان كه يك دهم اهل تسنّن بود رو به افزايش نهاد و تقريباً به تعداد اهل تسنّن رسيدند. چنين نتيجه‌اى طبيعى است زيرا اجتهاد، فقه اسلامى را تحوّل مي‌بخشد و فهم قرآن و سنّت را بر مبناى نيازهاى زمان همچون سلاحى پيشرفته‌، نو مي‌كند امّا اگر مذهب فقط در مسير خاصى منحصر شود به طورى كه راه فهم و شنيدن نداى نيازهاى زمان بسته شود، همچون سلاحى كهنه خواهد بود.

اگر تو سلاح كهنه و دشمنت سلاح پيشرفته داشته باشد دير يا زود شكست خواهى خورد، به نظر من خردمندان اهل تسنّن به زودى راه اجتهاد را باز خواهند كرد. در غير اين صورت به اهل تسنّن اعلام خطر مي‌كنم كه چند قرنى نخواهد گذشت مگر آنكه آنها در اقليّت خواهند بود و شمار شيعيان فزونى خواهد يافت‌.

اين جوان بلند پرواز ـ محمد ـ براى فهم قرآن و سنّت از اجتهاد خود استفاده مي‌كرد و نظرات بزرگان را، نه تنها بزرگان زمان خود و مذاهب چهارگانه‌، بلكه نظرات ابوبكر و عمر را به نقد مي‌كشيد و اگر نظرش با نظرات آنها متفاوت بود، گفته‌هاى آنان را اهميّت نمي‌داد.

او مي‌گفت‌: پيامبر گفته من كتاب و سنّت را در ميان شما مي‌گذارم. ‌امّا نگفت كتاب‌، سنّت‌، صحابه و مذاهب اربعه را. بنابراين پيروى از كتاب و سنّت واجب است مذاهب اربعه و صحابه و بزرگان هر نظرى مي‌خواهند داشته باشند.

روزى در ميهمانى منزل عبدالرضا ميان محمد و يكى از علماى ايرانى «شيخ جواد قمي‌» كه ميهمان عبدالرضا بود بحثى درگرفت‌. در اين ميهمانى من و برخى از دوستان صاحب منزل هم بوديم‌، آنچه از مباحثه سخت اين دو نفر در ذهنم مانده باز مي‌گويم‌.

قمى به او گفت‌: اگر تو چنانچه مي‌گويى آزادانديش و مجتهدى چرا مانند شيعيان سر به فرمان على نمي‌گذاري‌؟

محمد پاسخ داد: زيرا گفتار على مانند عمر و ديگران معتبر نيست‌، تنها كتاب و سنّت اعتبار دارند.

قمى گفت‌: آيا مگر پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم نفرمود كه‌: «من شهر علم و على درب آن است‌» (2) پس على با ديگر اصحاب تفاوت دارد.

محمد گفت‌: اگر گفته على برهان است چرا پيامبر نگفت كتاب خدا و على بن‌ابي‌طالب‌.

قمى گفت‌: پيامبر گفته است كتاب خدا و خاندانم و على بزرگ خاندان است. محمد نپذيرفت كه اين سخن از پيامبر باشد امّا قمى دلايل قانع‌كننده‌اى آورد كه او ساكت شد و پاسخى نداشت‌. (3) ولى محمد گفت‌: اگر پيامبر گفته كتاب خدا و اهل‌بيتم‌، پس سنّت پيامبر چه شد؟

قمى گفت‌: سنّت پيامبر شرح كتاب خداست. وقتى پيامبر مي‌گويد كتاب خدا و خاندانم‌، منظورش كتاب خدا و شرح آن است كه سنّت مي‌باشد.

محمد گفت‌: آيا كلام اهل‌بيت همان شرح كتاب خدا نيست‌، ديگر چه نيازى به آنها داريم‌؟

قمى پاسخ داد: چون پيامبر از دنيا رفت‌، مردم به شرح كتاب خدا متناسب با نيازهاى زمان احتياج داشتند، بنابراين پيامبر امّت خود را به قرآن به عنوان اصل و به عترت به عنوان شرح‌كنندگان آن‌، متناسب با نيازهاى زمان ارجاع داد.

از اين مباحثه بسيار شگفت‌زده شدم‌، محمد جوان در برابر اين شيخ سالخورده ـ قمى ـ همچون گنجشكى در دست صياد، توان حركت نداشت‌.

امّا من گمشده‌اى را كه در جستجويش بودم در شخص محمد بن عبدالوهاب يافتم‌. بلند پروازي‌، آزاد انديشي‌، ناخشنودى از عالمان زمان و نيز استقلال رأي‌، مهم‌ترين نقطه ضعفهاى او بود كه ممكن بود از آنها استفاده نمايم و او را بدين وسيله در اختيار داشته باشم‌.

اين جوان سركش كجا و آن شيخ ترك كه در تركيه از او دانش‌مي‌آموختم كجا! او مانند گذشتگان همچون كوهى بود كه چيزى حركتش نمي‌داد و هنگامى كه مي‌خواست نام ابوحنيفه را بر زبان آورد برمي‌خاست و وضو مي‌گرفت و سپس نام او را به زبان جارى مي‌كرد و اگر مي‌خواست كتاب بخارى را كه نزد اهل تسنّن بسيار گرامى و مقدّس است بردارد، از جاى برمي‌خاست و وضو مي‌گرفت و آن را برمي‌داشت‌.

امّا شيخ محمد بن عبدالوهاب هرگونه پرده‌درى درباره ابوحنيفه را روا مي‌داشت و مي‌گفت من بيشتر از ابوحنيفه مي‌فهمم. همچنين مي‌گفت: نصف كتاب بخارى بيهوده است‌.

محكم‌ترين رابطه‌ها و پيوندها را با محمد ايجاد كردم و همواره به او تلقين مي‌كردم و مي‌گفتم تو موهبتى بزرگ‌تر از على و عمر هستى و اگر اكنون پيامبر زنده بود تو را به جانشينى خود برمي‌گزيد و آنها را رها مي‌كرد.

همواره به او مي‌گفتم: اميدوارم اسلام به دست تو زنده شود و تو تنها فردى هستى كه مي‌توانى اسلام را از اين پرتگاه نجات بخشي‌.

تصميم گرفتيم كه تفسير قرآن را با محمّد، نه در پرتو فهم صحابه‌، مذاهب و بزرگان بلكه در پرتو انديشه‌هاى مخصوص خودمان مورد گفتگو قرار دهيم‌. قرآن را مي‌خوانديم و در مورد برخى از مسائل آن گفتگو مي‌كرديم. من مي‌خواستم او را به دام بيندازم و او نيز با قبول نظريه‌هاى من در اين انديشه بود كه خود را به عنوان مظهر آزادانديشى جلوه دهد و بيش از پيش اعتماد مرا جلب كند.

يكبار به او گفتم‌: جهاد واجب نيست‌!

او گفت‌: خدا مي‌گويد با كافران جهاد كنيد.

گفتم‌: خدا مي‌گويد «با كافران و منافقين جهاد كنيد» (4) اگر جهاد واجب بود چرا پيامبر با منافقين جهاد نكرد؟

گفت‌: پيامبر به وسيله زبانش با آنان جهاد كرد.

گفتم‌: پس جهاد با كفّار نيز با زبان واجب است‌.

گفت‌: امّا پيامبر با كافران جنگيد.

گفتم‌: جنگ پيامبر دفاع از خويش بود، كافران مي‌خواستند او را بكشند، او از خود دفاع كرد (5) محمّد به نشانه موافقت سر تكان داد.

يك بار به او گفتم‌: ازدواج موقّت با زنان جايز است‌.

گفت‌: هرگز!

گفتم‌: خدا مي‌گويد «اگر خواستيد از آنها بهره بگيريد، بهايش رابپردازيد» (6)

گفت‌: عمر ازدواج موقّت را حرام كرده و گفته است كه‌: «دو متعه در زمان پيامبر جايز بود و من آنها را حرام كرده و بر آنها كيفر مي‌نهم‌». (7)

گفتم‌: تو داناتر از عمري‌، پس چرا از او پيروى مي‌كني‌؟

سپس گفتم‌: اگر عمر چيزى را حرام كرده كه پيامبر حلال كرده بود، تو چرا فرمان خدا و پيامبر را رها كرده‌اى و نظر عمر را پذيرفته‌اي‌؟ او سكوت كرد و من دريافتم كه سكوت او نشانه پذيرش است‌.

غريزه جنسى او نيز در اين سكوت مؤثر بود، چون در آن هنگام همسرى نداشت‌.

گفتم‌: چرا من و تو آزاد نباشيم كه زنى را به ازدواج موقّت درآوريم و از او بهره بگيريم‌؟

او به نشانه موافقت سرى تكان داد، من اين موافقت را فرصت بزرگى يافتم و زمانى را مشخص كردم تا زنى برايش بياورم كه از او بهره بگيرد. من مي‌خواستم ترس از انجام كارهاى مخالف اعتقادات عمومى را در او از ميان ببرم‌، امّا محمد شرط كرد كه اين كار مخفيانه باشد و آن زن نيز نام او را نداند. من فورى به ديدار يكى از زنان مسيحى در خدمت وزارت مستعمرات كه براى فاسد كردن جوانان مسلمان در آنجا حضور داشتند، شتافتم و شرح داستان را براى او گفتم و نام او را صفيّه‌ نهادم‌.

در آن روز كه قرار گذاشته بوديم با محمد به خانه آن زن برويم او در خانه تنها بود، من و شيخ صيغه عقد را براى مدّت يك هفته خوانديم و شيخ يك سكّه طلا مهر او كرد. من از خارج و صفيّه از داخل براى توجيه شيخ محمد عبدالوهاب مي‌كوشيديم‌.

پس از آنكه صفيّه هر چه مي‌توانست از محمد گرفت و محمد نيز شيرينى مخالفت با فرمانهاى شرعى را در پوشش استقلال رأى و آزادانديشى چشيد در سومين روز از متعه‌، گفتگوى درازى در مورد عدم حرمت شراب با او انجام دادم‌. هر چه به آيات قرآن و روايات استدلال كرد، رد نمودم و سرانجام گفتم‌: معاويه‌، يزيد، خلفاى بني‌اميّه و بني‌عباس همه شراب مي‌نوشيدند؛ آيا ممكن است كه همه آنها در گمراهى باشند و تو به راه درست بروي‌؟!

بي‌شك آنان كتاب خدا و سنّت پيامبر را بهتر مي‌فهميدند و اين نمايانگر آن است كه آنها از اين نهى قرآني‌، تحريم برداشت نمي‌كردند، بلكه آن را معناى كراهت مي‌دانستند. در كتابهاى مقدّس يهوديان و مسيحيان نيز شراب مباح دانسته شده است. آيا اين خردمندانه است كه شراب در يك دين حلال و در دين ديگر حرام باشد؟ در صورتى كه همه اديان از سوى يك خداست‌، راويان مي‌گويند عمر تا هنگام نزول آيه «آيا از آن دست بر مي‌داريد» (8) شراب مي‌خورد؛ اگر شراب حرام بود پس بايد پيامبر او را كيفر مي‌داد؛ اين كيفر ندادن دليل حرام نبودن شراب است‌.

محمد با دل و جان به سخنان من گوش مي‌داد، سپس گفت‌: بعضى از روايات گوياى آن است كه عمر حالت مست‌كنندگى شراب را با آب از بين مي‌برد و آن را مي‌نوشيد و مي‌گفت‌: اگر مست‌كننده باشد حرام است‌، امّا اگر باعث مستى نشود نه‌. (9)

سپس محمد گفت‌: عمر اين را درست مي‌فهميد زيرا قرآن مي‌گويد: «شيطان مي‌خواهد با شراب و قمار ميان شما كينه و دشمنى بيفكند و شما را از ذكر خداى و نماز باز دارد» (10) اگر شراب مست‌كننده نباشد نتايج ذكر شده در آيه را نخواهد داشت‌، بنابراين اگر شراب مستي‌آور نباشد ممنوع نيست‌. (11)

صفيّه را از آنچه گذشته بود آگاه كردم و از او خواستم كه به شيخ شرابى بسيار بنوشاند، او چنين كرد و پس از آن به من خبر داد كه شيخ شراب را تا به آخر نوشيد و عربده كشيد و بارها در آن شب با من آميزش كرد.

فرداى آن روز من آثار ضعف و ناتوانى را در او ديدم‌، بدين ترتيب من و صفيّه به طور كامل بر شيخ چيره شديم‌.

چه زيبا بود اين سخن طلايى وزير مستعمرات كه هنگام خداحافظى به من گفته بود كه ما اسپانيا را با زنا و شراب از كافران ـ منظور مسلمانان‌ ـ باز پس گرفتيم و بايد بكوشيم ديگر كشورها را نيز با همين دو نيروى بزرگ بازستانيم‌.

يكبار با شيخ در مورد روزه بحث كردم و به او گفتم‌: قرآن مي‌گويد: «اگر روزه بگيريد براى شما بهتر است‌» (12) و نگفته بر شما واجب است‌، روزه از ديدگاه اسلام مستحب است و نه واجب‌ (13) امّا او در برابر اين نظر ايستاد و گفت‌: «تو مي‌خواهى مرا از دينم خارج كني‌».

به او گفتم‌: وهاب‌! دين‌، پاكي‌ِدل و سلامتى روان و تجاوز نكردن به ديگران است‌ (14) مگر پيامبر نفرمودند: «دين دوست داشتن است‌» ومگر خدا در قرآن حكيم نفرموده‌: «خدايت را ستايش كن تا به يقين برسي‌»؟ (15) اگر انسان به خدا و روز بازگشت يقين پيدا كند و خوش‌قلب و نيكوكار باشد، برترين مردم است امّا او به نشانه عدم پذيرش و از روى ناخشنودى سر تكان داد.

بار ديگر به او گفتم‌: «نماز واجب نيست‌» او پرسيد چگونه‌؟

گفتم‌: زيرا خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «نماز را براى ياد من به پاي‌دار» (16)، بنابراين منظور از نماز، به ياد خداى متعال بودن است و تو مي‌توانى نماز نخوانى و تنها به ياد خداى باشي‌. (17)

وهاب گفت‌: بله‌، شنيده‌ام كه برخى عالمان در وقت نماز به جاى خواندن نماز به ياد خداى متعال بوده‌اند. (18)

از اين سخن بسيار شادمان شدم و آنقدر بر اين نظر پافشارى كردم و مطمئن شدم كه او آن را باور كرده است‌، پس از آن نيز مشاهده مي‌كردم كه او جديّتى در نماز ندارد، گاه مي‌خواند و گاه نمي‌خواند. به ويژه نماز صبح كه بيشتر آن را ترك مي‌كرد، ما بيشتر شبها را تا نيمه بيدار بوديم و او سپيده‌دم از برخاستن براى نماز صبح ناتوان بود.

اينگونه من به تدريج لباس ايمان را از تن او بيرون آوردم‌.

يكبار كوشيدم در مورد پيامبر با او گفتگو كنم ولى او با سرسختى شديد در برابر من ايستاد و گفت‌: اگر بار ديگر در مورد اين موضوع سخنى بگويى پيوندم را با تو قطع خواهم كرد. من با نگرانى از اينكه آنچه را ساخته‌ام ويران شود در مورد پيامبر سخنى نگفتم‌، امّا كوشيدم اين روح را در او بدمم كه او غير از شيعه و سنّى خود راه سومى را برگزيند.

اين پيشنهاد را با دل و جان پذيرفت زيرا اين نظر با غرور و آزادانديشى او سازگار بود.

با كمك صفيّه كه پس از پايان آن هفته با ازدواجهاى موقّت جديد، پيوندش را با او ادامه داده بود توانستم مهار شيخ را به طور كامل در دست بگيرم‌.

يكبار به او گفتم‌: آيا درست است كه پيامبر ميان اصحابش برادرى ايجاد نمود؟

گفت‌: آري‌؟

گفتم‌: آيا احكام اسلام براى زمان خاصّى است و يا هميشگى مي‌باشد؟

گفت‌: هميشگى است‌، زيرا پيامبر گفته‌: «حلال محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم تا روزقيامت حلال و حرام او نيز تا روز رستاخيز حرام مي‌باشد».

گفتم‌: پس من و تو با هم برادر شويم و برادر شديم و از آن هنگام من همواره حتّى در سفرها با او بودم‌. مي‌خواستم نهالى را كه بهترين روزهاى جوانيم را صرف آن كرده بودم به ثمر نشسته ببينم‌.

هر ماه نتايج كارم را براى وزارت مي‌نوشتم ـ اين شيوه من از هنگام خروج از لندن بود ـ و پاسخ وزارت به اندازه كافى تشويق‌كننده بود.

من و محمّد در راهى كه مشخص كرده بودم پيش رفتيم و من هيچگاه حتّى در سفرها او را ترك نمي‌كردم. هدف من آن بود كه روح استقلال‌، آزادانديشى و ترديد را در او پرورش دهم‌، او را هميشه به آينده‌اى درخشان مژده مي‌دادم‌، روح جستجوگر و ذهن نقّاد او را ستايش مي‌كردم‌.

يكبار به دروغ خوابى براى او ساختم‌، به او گفتم‌:

«ديشب در خواب پيامبر را ديدم و صفت پيامبر را چنان گفتم كه در منبرها از گويندگان شنيده بودم او بر يك صندلى نشسته بود و گرد او گروهى از عالمان بودند كه هيچ يك را نمي‌شناختم تا آنكه تو وارد شدى چهره‌ات نورانى بود؛ هنگامى كه نزديك پيامبر شدى او به احترام تو برخاست و ميان دو چشم تو را بوسيد و گفت‌: محمد! تو همنام و وارث دانش و جانشين من در اداره امور دين و دنيا هستي‌.

تو گفتي‌: اى پيامبر خدا! من از بيان دانشم براى مردم مي‌ترسم‌.

پيامبر خدا گفت‌: «نترس‌! تو بلند مرتبه‌اي‌».

محمّد چون اين خواب را شنيد از شادي‌، گويى به پرواز درآمد. بارها از من پرسيد آيا به راستى اين خواب را ديده‌اي‌؟ هر بار كه مي‌پرسيد به او اطمينان مي‌دادم كه خواب راست است.، فكر مي‌كنم او از همان روز تصميم گرفت كه انديشه‌هايش را آشكارا بازگو نمايد.


(1). « اِن‌ْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهُم‌ُ اللّه‌ُ مِن‌ْ فَضْلِه‌ِ وَ اللّه‌ُ وَاسِع‌ٌ عَلِيم‌ٌ» سوره نور: آيه 32.

(2). قال رسول اللّه‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم: «أَنَا مَدِينَة‌ُ العِلْم‌ِ وَ عَلِى بَابُهَا، فَمَن‌ْ أَرَادَ المَدِينَة‌َ فَلْيَأت‌ِ البَاب‌َ»، مستدرك صحيحين‌: جلد 3، صفحه 126.

(3). حديث ثقلين از احاديث متواتره است و در كتابهاى مختلف از جمله مسند احمد: جلد 5،صفحه‌181 و جلد 4، صفحه 33 صلّى الله عليه وآله وسلّم و صحيح مسلم‌: جلد 4 صفحه 110 نقل شده است‌. احمدبن‌حنبل در مسند خود به نقل ابى سعيد خدرى حديث ثقلين را چنين مي‌نگارد:

«قال رسول اللّه‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم: «اِنِّى قَدْ تَرَكْت‌ُ فِيكُم‌ْ مَا اِن‌ْ تَمَسَّكْتُم‌ْ بِه‌ِ لَن‌ْ تَضِلُّوا بَعْدِي‌: الثِّقْلَيْن‌ِ وَ أَحَدُهُمَااَكْبَرُ مِن‌َ الا‌خَرِ، كِتَاب‌ُ اللّه‌ِ حَبْل‌ٌ مَمْدُودٌ مِن‌َ السَّمَاءِ اِلَى الا¤َرْض‌ِ وَ عِتْرَتِى اَهْل‌ُبَيْتِي‌، اَلاَ وَ اِنَّهُمَا لَن‌ْيَفْتَرِقَا حَتّى يَرِدَا عَلَى الحَوض‌َ»

رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: من چيزى را در ميان شما بر جاى مي‌گذارم كه اگر به آن چنگ زنيد هرگز پس از من گمراه نمي‌گرديد؛ دو چيز گرانبها كه يكى از ديگرى بزرگتر است‌. يكى كتاب خدا كه ريسمانى است كشيده شده از آسمان تا زمين و ديگر اهل‌بيت و خاندانم‌. آگاه باشيد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نمي‌شوند تا در حوض بر من وارد شوند.

(4). «يَا اَيُّهَا النَّبِى جَاهِدِ الكُفَّارَ وَ اَغْلِظ‌ْ عَلَيْهِم‌...» سوره توبه‌: آيه 73.

جهاد در لغت عرب يعنى به كار بستن نهايت توان در مقاومت‌، و اين گاهى به زبان است و گاهى به‌زدن و كشتن‌. در اين آيه شريف جهاد مبه همين معنى عام استفاده شده است‌. بنابراين آيه ياد شده با واجب بودن جهاد با كفّار، به عنوان يك فرع از فروع دين منافات ندارد.

(5). اندك آشنايى با تاريخ اسلام‌، بي‌پايه بودن اين سخن را آشكار مي‌سازد.

(6). «... فَمَا اسْتَمْتَعْتُم‌ْ بِه‌ِ مِنْهُن‌َّ فَأْتُوهُن‌َّ اُجُورَهُن‌َّ فَرِيضَة‌ً» سوره نساء: آيه 24.

(7). اين مطلب در كتابهاى حديث و تفسير و تاريخ و رجال از عمر نقل شده است كه بالاى منبر گفت‌:«مُتْعَتَان‌ِ كَانَتَا عَلى عَهْدِ رَسُول‌ِاللّه‌ِ صلّى الله عليه وآله وسلّم وَ اَنَا اَنْهى عَنْهُمَا وَ اُعَاقِب‌ُ عَلَيْهِمَا مُتْعَة‌َ الحَج‌ِّ وَ مُتْعَة‌َ النِّسَاءِ»

تفسير قرطبي‌: جلد 2، صفحه 370 و كنزالعمال‌: جلد 8، صفحه 293.

(8). «فَهَل أَنْتُم مُنْتَهُون‌َ» سوره مائده‌: آيه 91، جريان شرابخوارى عمر و نزول آيه شريفه به اين‌مناسبت‌، در المستطرف‌: جلد 2، صفحه 260 و تاريخ المدينة المنورة نوشته ابن‌شبة جلد 3،صفحه 863 آمده است‌.

(9). در كتاب طبقات‌: جلد3 صفحه 230 چنين آمده است‌: «ثُم‌َّ قَال‌َ عُمَرُ لِغُلاَمِه‌ِ هَل‌ْ فِى اِدَاوَتِك‌َ شَي‌ءٌمِن‌ْ ذَلِك‌َ النَّبِيذِ؟ قَال‌َ: نَعَم‌ْ. قَال‌َ: فَابْعَث‌ْ لَنَا، فَاَتَاه‌ُ فَصَبَّه‌ُ فِى اِنَاءٍ، ثُم‌َّ شَمَّه‌ُ فَوَجَدَه‌ُ مُنْكَرَ الرِّيح‌ِ فَصَب‌َّعَلَيْه‌ِ مَاءً، ثُم‌َّ شَمَّه‌ُ فَوَجَدَه‌ُ مُنْكَرَ الرِّيح‌ِ فَصَب‌َّ عَلَيْه‌ِ المَاءَ ثَلاَث‌َ مَرَّات‌ٍ ثُم‌َّ شَرَبَه‌ُ ثُم‌َّ قَال‌َ اِذَا رَابِكُم‌ْ مِن‌ْشَرَابِكُم‌ْ شَي‌ءٌ فَافْعَلُوا بِه‌ِ هَكَذَا».

يعني‌:... سپس عمر به غلامش گفت‌: آيا در مشكت چيزى از شراب هست‌؟ گفت‌: آري‌؛ عمر گفت‌:پس براى ما بياور؛ غلام شراب را آورد؛ عمر آن را در ظرفى ريخت سپس بوييد و دريافت كه بوى بدى مي‌دهد. آنگاه مقدارى آب در آن ريخت و بوييد و دوباره بوى بد استشمام كرد و تا سه مرتبه به آن آب افزود و سپس نوشيد و گفت‌: اگر شرابتان شما را به شك افكند، چنين رفتار كنيد.

(10). «اِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَان‌ُ اَن‌ْ يُوقِع‌َ بَيْنَكُم‌ْ العَدَاوَة‌َ وَ البَغْضَاءَ فِى الخَمْرِ وَ المَيْسِرِ وَ يَصُدُّكُم‌عَن‌ْ ذِكْرِ اللّه‌ِ وَ عَن‌ِ الصَّلَـَوة‌ِ...»، سوره بقره‌: آيه 91.

(11). آنچه در آيه شريفه ذكر شده‌، از جمله ايجاد كينه و دشمني‌، حكمت حرام بودن شراب است و نه‌علّت آن‌. شراب به تصريح آيه 90 سوره مائده‌، پليد است و زيانهاى آن در موارد ذكر شده خلاصه نمي‌شود بلكه بر اساس تحقيقات دانش پزشكي‌، بيماريهاى بسيارى نيز در اثر ورود الكل به بدن ايجاد مي‌شود. از جمله اينكه الكل ـ حتّى به مقدار كم ـ براى سلولهاى كبد زيان‌آور است‌. بنابراين نمي‌توان براى اثبات حلال بودن شراب از آيه ذكر شده‌، استفاده نمود.

(12). «... وَ اَن‌ْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُم‌ْ اِن‌ْ كُنْتُم‌ْ تَعْلَمُون‌»، سوره بقره‌: آيه 184.

(13). خداوند متعال در آيه 183 سوره بقره مي‌قرمايد: «يَا اَيُّهَا الَّذِين‌َ اَمَنُوا كُتِب‌َ عَلَيْكُم‌ُ الصَّيَام‌ُ...»، يعنى اى اهل ايمان روزه گرفتن بر شما واجب گرديد.

(14). پاكى دل و سلامتى روان به معناى حقيقى آن در انسان به دست نمي‌آيد مگر به سبب اطاعت و فرمانبردارى از دستورات قرآن مجيد.

(15). «وَ اعْبُد رَبَّك‌َ حَتَّى يَأتِيَك‌َ اليَقِين‌ُ»، سوره حجر: آيه 99.

(16). «... وَ اَقِم‌ِ الصَّلَوة‌َ لِذِكْرِي‌»، سوره طه‌: آيه 99.

(17). واجب بودن نماز از ضروريات دين اسلام و از آيه‌هاى بسيارى وجوب آن فهميده مي‌شود. ازجمله در آيه 103 سوره نساء به وجوب نماز تصريح شده است‌؛ «اِن‌َّ الصَّلَوة‌َ كَانَت‌ْ عَلَي‌المُؤْمِنِين‌َ كِتَابَاً مَوْقُوتَاً» يعنى نماز براى اهل ايمان حكمى واجب و لازم است‌.

(18). و اين مرام برخى از منحرفين صوفيّه است‌.

برگرفته از کتابخانه تبیان

مطالب مرتبط:

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي ۱
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۲
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۳
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۴

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | يكشنبه 18 اسفند 1387 | پیوند | 7 نظر | ارسال نظر | موضوع: یک کتاب خوب

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

بخش سوم‌

وزارت‌، نُه دوست ديگرم را نيز همچون من به لندن فراخوانده بود، ولى از بخت بد تنها شش نفر بازگشتند.

امّا چهار نفر ديگر: يكى ـ چنانكه دبيركل گفت ـ مسلمان شده و در مصر مانده بود و دبيركل خشنود بود كه او رازش را برملا نكرده است‌. ديگرى به روسيه رفته بود، او در اصل روسى بود. دبيركل بسيار نگران به نظر مي‌رسيد، نه از جهت بازگشت او به ميهنش‌، بلكه مي‌پنداشت كه او جاسوس روس‌ها براى وزارت مستعمرات بوده و اكنون پس از انجام مأموريّت به كشور خويش بازگشته است‌. دبيركل در مورد نفر سوم گفت‌: كه وقتى در شهر عماره در نزديكى بغداد «وبا» شايع شده‌، به اين بيمارى مبتلا شده و درگذشته است. امّا از نفر چهارم خبرى در دست نبود، وزارت ردّش را تا شهر صنعا در يمن‌ (1) دنبال كرده بود، گزارش‌هاى او تا يك سال به‌طور پيوسته به وزارت مي‌رسيد، امّا پس از آن‌، گزارش‌ها قطع شده بود و وزارت علاوه بر تلاش‌هايش نتوانسته بود خبرى از او به دست آورد. وزارت از دست‌دادن اين چهار نفر را فاجعه مي‌دانست‌. زيرا ما در مورد هر فرد به‌دقّت حساب مي‌كنيم‌. ما ملّتى هستيم كوچك با اهداف بزرگ و از دست دادن هر انسانى در اين سطح براى ما فاجعه است‌.

دبيركل پس از شنيدن گزارش‌هاى اوليّه‌ام‌، مرا به كنفرانسى فرستاد كه با حضور گروهى از كاركنان وزارت مستعمرات به رياست شخص وزير تشكيل شده بود. اين كنفرانس به گزارش‌هاى ما شش نفر گوش فرا مي‌داد.

همكارانم و من گزارش‌هايى از مهم‌ترين فعاليّت‌هايمان ارائه كرديم‌. وزير، دبيركل و برخى حاضرين مرا تشويق كردند. امّا من دريافتم كه كاركرد من پس از جرج بلكود (2) و هنرى فانس‌ (3) در درجه سوم قرار دارد.

من از نظر آموزش زبان‌هاى تركي‌، عربي‌، قرآن و شريعت موفقيّت كاملى به دست آورده بودم‌، امّا از جهت ارسال گزارش‌هايى كه ضعف‌هاى دولت عثمانى را براى وزارت آشكار كند، توفيقى نداشتم‌. كنفرانس پس از شش ساعت كار به پايان رسيد. سپس دبيركل توجّه مرا به اين اشكال جلب كرد. گفتم‌: وظيفه من آموختن زبان‌، شريعت و قرآن بود. بنابراين من وقتم را براى ديگر كارها صرف نكردم‌، امّا اگر براى سفر آينده به من اعتماد كنيد، چنان خواهم كرد. دبيركل گفت‌: بي‌ترديد تو موفّق بوده‌اى امّا من اميدوارم در اين بخش نيز توفيق يابي‌.

همفر! تو در سفر آينده دو وظيفه بر عهده داري‌:

1ـ نقطه ضعف مسلمان‌ها را كه ما مي‌توانيم از طريق آن به مسلمان‌ها آسيب برسانيم‌، دريابي‌؛ و اين پايه پيروزى بر دشمن است‌.

2ـ اگر اين نقطه ضعف را يافتى بر آن يورش ببر؛ اگر توانستى چنين كنى بدان كه موفّق‌ترين‌ِ مزدوراني‌، و شايستگى اخذ نشان افتخار وزارت را داري‌.

شش ماه در لندن به سر بردم‌، در اين مدّت با دختر عمويم (مارى شواي‌) كه يك سال از من بزرگ‌تر بود ازدواج كردم‌. من در اين هنگام بيست و دو سال داشتم و او بيست و سه ساله بود. او دخترى باهوش متوسّط‌، زيبارو و داراى سطح فكرى عادى بود. و من در اين زمان بهترين روزهاى زندگيم را با وى گذراندم‌. هنگامى كه ما روزها را در انتظار ميهمان جديدمان سپرى مي‌كرديم‌، وزارت به من دستور داد كه بايد متوجّه عراق شوم‌. (4)

اين دستور باعث تأسّف من شد آن هم هنگامى كه در انتظار تولّد كودكم بودم‌؛ امّا دلبستگى به ميهن و نيز علاقه به مشهور شدن درميان همكارانم بر احساسات همسرى و فرزندى چيره شد؛ و برخلاف خواست همسرم كه مي‌گفت‌: اين سفر را به بعد از به دنيا آمدن كودكمان موكول كن‌، آن را پذيرفتم‌. در روز وداع هر دو به تلخى گريستيم‌. او به من گفت‌: حتماً برايم نامه بفرست و من نيز با نامه از آشيانه تازه طلاييمان به تو خبر خواهم داد؛ اين سخن طوفانى در من به پا كرد تا آنجا كه مي‌خواستم از سفر صرف‌نظر كنم‌، ولي‌احساسات خود را كنترل كردم و با او خداحافظى كردم و به وزارت رفتم تا آخرين رهنمودها را بشنوم‌.

شش ماه بعد در بصره‌ (5) بودم‌، عشايرى كه در آن دو طايفه اسلامى (شيعه و سنّي‌) زندگى مي‌كنند، چنان‌كه برخى اهالى آن عرب و بعضى ديگر فارس و اندك ديگر مسيحى هستند.

براى نخستين بار در زندگى با شيعيان و فارس‌ها ديدار كردم‌؛ خوب است كه در مورد شيعه و سنّى هم چيزى بگويم‌. شيعيان پيروان على بن ابى طالب‌ عليه السلام هستند و او داماد پيامبرشان بوده است‌. شوى دخترش فاطمه و پسر عموى پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم، شيعيان مي‌گويند پيامبرشان محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم پس از خود، على را به خلافت برگزيده و على و فرزندانش يكى پس از ديگرى خليفه هستند.

به نظر من در مورد خلافت علي‌، حسن و حسين حق‌ّ با شيعه است‌، زيرا بر اساس بررسي‌هاى من‌، على ويژگي‌هاى والايى داشته كه او را براى رهبرى امتياز مي‌بخشيد و بعيد نيست كه پيامبر محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم، حسن و حسين‌ عليهما السلام را نيز به عنوان امام معرفى كرده باشد. اين را اهل‌سنّت نيز انكار نمي‌كنند. امّا در مورد اينكه پيامبرمحمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم نه تن از فرزندان حسين را نيز به جانشينى خود برگزيده باشد ترديد دارم‌، زيرا حضرت محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم چگونه از آينده خبرداشت‌؟ هنگامي‌كه او درگذشت حسين كودك بود، او چگونه مي‌دانست كه حسين فرزندانى خواهد داشت و آنان نُه تن خواهند شد. آرى اگر محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم واقعاً پيامبر بوده ممكن است اين‌ها را از جانب خدا مي‌دانست‌، چنان‌كه مسيح نيز از آينده خبر داده است امّا ما مسيحيان در پيامبرى محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم ترديد داريم‌.

مسلمانان مي‌گويند: قرآن نشانه پيامبرى محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم است‌، امّامن قرآن را خواندم و اين نشانه را نيافتم‌. بي‌ترديد قرآن‌، كتاب‌بلند مرتبه‌اى است‌؛ سطحى فراتر از تورات و انجيل دارد، كه شامل‌قوانين‌، نظام‌ها و اخلاقيّات و غيره مي‌باشد.

آيا اين به تنهايى براى اثبات پيامبرى محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم كافى است‌؟ (6)

من در كار محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم بسيار شگفت زده‌ام. او يك مرد بيابانى بود كه خواندن و نوشتن را نزد كسى نياموخته بود، چگونه مي‌توانست چنين كتاب بلند مرتبه‌اى بياورد؟! او فردى خوش‌خلق و تيزهوش بوده و هيچ عرب درس‌خوانده‌اى همانند او نبوده است، چه برسد به صحرانشينانى كه خواندن و نوشتن نمي‌دانستند. اين از يك طرف‌، امّا از طرف ديگر، آيا اين دليل براى اثبات پيامبرى او كافى است‌؟ (7)

همواره در پى آن بودم كه اين حقيقت را دريابم‌. يكبار اين موضوع را با يكى از كشيشان در لندن در ميان گذاشتم‌، امّا او پاسخ قانع كننده‌اى به من نداد و از سر تعصّب و دشمنى سخن گفت‌.

در تركيه با شيخ احمد نيز بارها بحث را گشودم امّا هرگز جواب صحيحى نشنيدم‌، در حقيقت بايد بگويم كه من نمي‌توانستم به صراحت با شيخ سخن بگويم زيرا مي‌ترسيدم رازم برملا شود و يا به من مشكوك گردد. به هر حال من به حضرت محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم بسيار ارج مي‌نهم‌؛ بي‌ترديد او در سطح پيامبرانى است كه ويژگيهايشان را در كتابها مي‌خوانيم‌؛ امّا تاكنون پيامبرى او را نپذيرفته‌ام. البتّه به فرض‌اينكه وى را پيامبر ندانيم فردى كه به او احترام مي‌گذارد نمي‌تواند او را همچون ديگر برجستگان بداند؛ بي‌ترديد او برتر از آنان و والاتر ازهمه هوشمندان بوده است‌.

اهل تسنّن بر اين باورند كه پس از پيامبر، مسلمانان ابوبكر، عمر و عثمان را براى خلافت‌، برتر از على دانستند (8) پس فرمان پيامبر را ناديده گرفتند و آنان را به خلافت برگزيدند.

چنين درگيريهايى در هر آيينى (به ويژه در مسيحيّت‌) وجود دارد ولى من نمي‌دانم توجيه ادامه اين درگيريها چيست‌؟ على و عمر از دنيا رفته‌اند و اگر مسلمانان خردمند باشند بايد به امروز بينديشند نه به گذشته دور. (9)

يكبار موضوع اختلاف شيعه و سنّى را با برخى از مسئولان وزارت در ميان نهادم و گفتم‌: اگر آنان زندگى را درمي‌يافتند اختلافات را به يك سو مي‌نهادند و يكپارچه مي‌شدند، آن مسئول بر من بانگ زد كه تو بايد آتش اختلاف را شعله‌ور كنى نه آنكه در بين آنها وحدت كلمه ايجاد نمايي‌.

بر همين اساس دبيركل در يكى از جلساتى كه پيش از سفر به عراق با من داشت گفت‌: همفر! بدان كه انسانها از آن هنگام كه خداى متعال‌، هابيل و قابيل را آفريد تا آنگاه كه مسيح باز گردد، به طور طبيعى اختلافاتى دارند:

1ـ اختلاف به سبب رنگ‌.

2ـ اختلافات قبيله‌اي‌.

3ـ اختلاف بر سر زمين‌.

4ـ اختلافات قومي‌.

5ـ اختلافات ديني‌.

وظيفه تو در اين سفر آن است كه اين اختلافها را در ميان مسلمانان بازشناسى و كوههاى آماده آتشفشان را بيابى و اطّلاعات دقيق آن را براى وزارت بفرستي‌، اگر بتوانى آتش اختلاف را شعله‌ور كني‌، خدمت بزرگى به بريتانياى كبير كرده‌اي‌.

ما بريتانياييها نمي‌توانيم در رفاه زندگى كنيم‌، مگر آنكه در همه مستعمرات آشوب و درگيرى ايجاد كنيم‌، ما تنها از طريق ايجاد آشوب در ميان مردم خواهيم توانست سلطان عثمانى را در هم بكوبيم و به جز اين چگونه يك ملّت كوچك خواهد توانست بر يك ملّت بزرگ چيره شود. تو با تمام توان بكوش كه راه نفوذى بيابى و اگر يافتى در آن وارد شو. امّا بدان كه حكومتهاى ترك و فارس ناتوان شده‌اند و تو بايد مردم را بر اين حكومتها بشوراني‌، مانند تمام انقلابهايى كه در طول تاريخ‌، عليه حاكمان انجام شده است‌؛ اگر آنها از هم جدا شوند و با يكديگر به درگيرى بپردازند ما به آسانى خواهيم توانست بر آنان چيره شويم‌.


(1). يكى از شهرهاى عربي‌.

(2). G. Belcoude

(3). H. Fanse

(4). يك سرزمين عربى كه خلافت اسلامى از سال‌ها پيش آن را در اختيار داشت‌.

(5). يكى از شهرهاى عراق‌.

(6). پيامبر خاتم‌، حضرت محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم براى اثبات پيامبريش معجره‌هاى بسيارى داشته است‌؛ امّابهترين معجزه‌، كه امروز نيز پس از چهارده قرن و اندى به خوبى پيامبرى او را ثابت مي‌نمايد، قرآن كريم است‌. قرآن كريم يقيناً كتابى نيست كه ساخته و پرداخته بشر باشد؛ بلكه آيه‌هاى نورانى و مقدّسى است كه از سوى خداوند سبحان به پيامبرش وحى شده است‌. دليل بر اين مدّعا آن است‌كه قرآن كريم‌، بيش از 14 قرن است كه مبارز مي‌طلبد؛ در سوره بقره‌، آيه 33 مي‌فرمايد:

«و اگر شما در قرآنى كه ما به بنده خود محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم فرستاديم شك داريد، پس يك سوره مثل آن بياوريد و گواهان خود، غير خدا را بخوانيد (تا شهادت دهند كه‌آيا آن سوره مثل سوره‌هاى قرآن است يا نه‌) اگر راست مي‌گوييد.»

و تا كنون هيچ‌كس نتوانسته است حتّى يك آيه مثل آيه‌هاى قرآن بياورد. افرادى مانند مسيلمه‌كذّاب و متنبّى نيز كه عباراتى را براى رويارويى با قرآن ساختند بدان پايه كلامشان سست بود كه در همان زمان دروغشان آشكار شد ـ چنانچه از نامشان نيز پيداست. براى اطلاع بيشتر در اين زمينه به ترجمه فارسى كتاب «البيان فى تفسير القرآن‌» نوشته حضرت آية‌اللّه العظمى خويى مراجعه شود.

(7). يكى از مواردى كه قرآن كريم به سبب آن مبارز مي‌طلبد، همين مطلب است كه قرآن بر شخصى نازل شده كه امّى بوده و خواندن و نوشتن را نزد كسى فرا نگرفته است‌؛ آيا اين به تنهايى براى اثبات پيامبرى او كافى نيست‌؟

در سوره يونس (10) آيه 16 چنين آمده است‌: «قُل‌ْ لَوْ شَاءَ اللّه‌ُ مَا تَلَوتُه‌ُ عَلَيْكُم‌ْ وَ لاَ اَدْريَكُم‌ْ بِه‌ِ فَقَد ْلَبِثْت‌ُ فِيكُم‌ْ عُمُراً مِن‌ْ قَبْلِه‌ِ اَفَلاَ يَعْقِلُون‌َ»

يعنى (اى پيامبر!) بگو اگر خدا نمي‌خواست من قرآن را براى شما تلاوت نمي‌كردم و شما را به حقيقتهاى آن آگاه نمي‌ساختم‌. من عمرى را (در حدود چهل سال‌) در ميان شما زيستم (بدون اينكه هيچ‌گونه مطلب علمى يا حتّى شعرى و يا نثرى از من بشنويد) آيا انديشه نمي‌كنيد؟

(8). در حالى كه آيات قرآن و سخنان صريح پيامبر اكرم‌ صلّى الله عليه وآله وسلّم حضرت على عليه السلام را از تمام ياران پيامبر برتر مي‌داند.

(9). توجّه به اين نكته لازم است كه مسئله امامت على عليه السلام يك حقيقتى ثابت از جانب خداى متعال‌است و اعتقاد و ايمان به آن لازم و ضرورى است و يك مسلمان برپايه آن اعتقاد بايد ملتزم به انجام تكاليف الهى باشد.

برگرفته از  کتابخانه تبیان

مطلب مرتبط:

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي ۱
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۲
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۳

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | شنبه 17 اسفند 1387 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر | موضوع: یک کتاب خوب

فرقه ضاله بهائی

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

تا کی این انگلیسیها به ما و عقاید ما ضربه بزنند و ما ساکت باشیم ؟

از جمله ایجاد تفرقه بین مسلمانان با ایجاد فرقه های ضاله ای چون وهابیت و بهائیت .

جالبتر اینکه بهائی های گمراه با حمایت مستقیم انگلیس آزادانه در کشور  ما زندگی می کنند و ما شاهد هیچ گونه برخوردی از طرف هیچ نهاد کشوری با آنها نیستیم ؟ چرا؟ 

واقعا دلیلش رو درک نمی کنم! شما میدونید چرا؟

اگه میدونید به من هم بگید؟

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | پنجشنبه 15 اسفند 1387 | پیوند | 14 نظر | ارسال نظر | موضوع: ايران

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۳

بسم الله الرحمن الرحیم

*( الهُمَ صَلي عَلي مُحَمّد وَ آل مُحَمّد )*

بخش دوم‌

در سال 1710 وزارت مستعمرات من را به مصر، عراق‌، تهران‌، حجاز و استانبول فرستاد تا اطّلاعات كافى براى ضعيف كردن مسلمانان و چيرگى بيشتر بر آنان به دست آورم‌. همزمان نه نفر ديگر از بهترين كارمندان وزارت كه فعاليّت‌، نشاط و دلبستگى كافى براى تحكيم سلطه بريتانيا بر امپراطورى عثمانى و ديگر كشورهاى اسلامى را داشتند، به مناطق مختلف اعزام شدند. وزارت پول كافي‌،اطّلاعات لازم‌، نقشه‌هاى مربوطه و نام‌هاى حاكمان‌، سران قبايل و عالمان را در اختيار ما قرار داد. اين سخن دبيركل را هنگامى كه به نام مسيح ما را بدرود مي‌داد، فراموش نمي‌كنم‌.

او گفت‌: «آينده كشور ما در گرو موفقيّت شماست‌، آنچه در توان داريد كوتاهى نكنيد.»

من با هدف دوگانگي‌، راهى استانبول مركز خلافت اسلامى شدم در لندن زبان‌هاى تركي‌، عربى (زبان قرآن‌) و پهلوى (زبان ايرانيان‌) را آموخته بودم ولى حالا بايد زبان تركى (زبان مسلمانان تركيه‌) را تكميل‌مي‌نمودم‌. آموختن زبان با دانستن زبان آن طورى كه بتوان مانند مردم آن كشور سخن گفت تفاوت دارد. نخست چند سال طول مي‌كشد امّا دومى چند برابر به درازا خواهد كشيد و من بايد زبان را با همه ريزه‌كاري‌هايش چنان مي‌آموختم كه مورد بدگمانى قرار نگيرم‌.

امّا در اين مورد نگرانى زيادى نداشتم. زيرا مسلمانان تسامح‌، سعه صدر و خوش‌گمانى را از پيامبرشان آموخته‌اند و بدگمانى نزد آنها چون بدگمانى براى ما نيست‌. حكومت تركان نيز در رتبه‌اى نبود كه بتواند جاسوسان و مزدوران را باز شناسد. اين حكومت آنچنان ناتوان و از هم گسيخته بود كه خاطر ما را آسوده مي‌كرد.

پس از يك سفر خسته كننده به استانبول رسيدم‌. خود را محمّد ناميدم و به مسجد (جايگاه گردهمايى و عبادت مسلمانان‌) رفتم‌. نظم‌، پاكيزگى و فرمان‌بردارى آنان شگفت زده‌ام كرد. با خود گفتم‌: چرا ما با اين انسان‌ها مي‌جنگيم‌؟ چرا مي‌كوشيم آنها را درهم بكوبيم و دستاوردهايشان را برباييم‌؟ آيا مسيح ما را بدين كار سفارش كرده‌است‌؟ امّا زود اين انديشه اهريمنى را از خود دور كردم و دوباره اراده نمودم كه اين جام را تا پايان بنوشم‌.

با عالم كهن‌سالى برخورد كردم به نام احمد افندم كه در خوش‌نفسي‌، پرحوصلگي‌، پاك باطنى و خيرخواهي‌، بهترين مردان ديني‌مان را همچون او نيافته بودم‌. او شب و روز مي‌كوشيد تا همچون پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم شود كه او را برترين نمونه مي‌دانست‌. هرگاه نام او را مي‌برد چشمانش پر از اشك مي‌شد. خوشبختانه او حتّى يك‌بار هم از ريشه و كسان من نپرسيد. او مرا محمّد افندى صدا مي‌كرد. آن‌چه مي‌پرسيدم به من مي‌آموخت و وقتى فهميد كه من دركشورشان ميهمان هستم و براى كار و زندگى در سايه خليفه پيامبر رفته‌ام‌، با من بسيار مهربانى كرد. اين‌ها دلايلى بود كه من براى زندگى در استانبول ارائه كرده بودم‌.

به شيخ گفتم‌: من جوانى هستم كه پدر و مادرم را از دست داده‌ام. برادرى هم ندارم آنان برايم ثروتى به ارث گذاشته‌اند. من انديشيدم كه قرآن و سنّت بياموزم و لذا به پايتخت اسلام آمده‌ام كه به دين و دنيا برسم‌. شيخ به من بسيار خوش آمد گفت‌. او با كلماتى كه عيناً مي‌آورم گفت‌: به چند دليل احترام تو لازم است‌:

1ـ تو مسلمانى و مسلمانان برادرند.

2ـ تو ميهمانى و پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم گفته است‌: «ميهمان را نوازش كنيد.»

3ـ تو جوينده دانشى و اسلام بر بزرگداشت جويندگان دانش پاي‌مي‌فشارد.

4ـ تو در پى كسبى و در خبر است كه «كاسب دوست خداست‌.»

از اين مسايل بسيار شگفت زده شده‌، با خود گفتم‌: چه خوب بود مسيحيّت چنين حقايق تابناكى داشت و تعجّب كردم كه چرا اسلام با چنين مرتبه والايى به دست اين حاكمان سركش و عالمان بي‌اطّلاع از زندگى بدين پايه ناتوان و پست شده است‌.

به شيخ گفتم‌: مي‌خواهم قرآن كريم را بياموزم. او از اين درخواست من شادمان شد و آموزش سوره حمد و تفسير مفاهيم آن را آغاز نمود. تلفظ برخى از كلمات برايم دشوار بود و گاه حتّى در نهايت‌، مشقّت مي‌ديدم‌. به ياد مي‌آورم كه تلفظ جمله‌: «وَ عَلى اُمَم‌ٍمِمَّن‌ْ مَعَك‌َ» (1) را پس از ده‌ها بار تكرار در طول يك هفته آموختم‌. زيرا شيخ گفته بود بايد چنان ادغام كنى كه هشت «ميم‌» پديدار شود. بدين ترتيب من در طول دو سال كامل قرآن را از ابتدا تا انتها خواندم‌.

او هنگامى كه مي‌خواست مرا آموزش دهد وضوى نماز مي‌گرفت و از من هم مي‌خواست كه چون او وضو بگيرم و روى به قبله بنشينم‌.

گفتنى است وضو يكى از شستشو‌هاى مسلمانان مي‌باشد. ابتدا روى را مي‌شويند، سپس دست راست را از انگشتان تا آرنج و آن‌گاه دست چپ را به همين گونه‌، پس از آن بر سر، پشت گوش‌ها و گردن دست مي‌كشند و سرانجام پاهايشان را مي‌شويند.

مي‌گويند گرداندن آب در دهان و به بينى كشاندن آن پيش از وضو بسيار نيكو است‌.

استفاده از مسواك برايم بسيار دشوار بود ـ و آن چوبى است كه براى تميز كردن دندان‌هايشان پيش از وضو به دهان مي‌برند. من معتقد بودم اين چوب براى دهان و دندان‌ها زيان‌آور است‌، گاهى نيز دهان را زخم مي‌كرد و از آن خون مي‌آمد. ـ امّا من ناگزير از اين كار بودم زيرا مسواك زدن سنّت مؤكّد پيامبرشان حضرت محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم بود و آنها فضيلت‌هاى بسيارى براى آن برمي‌شمردند.

هنگامى كه در استانبول به سر مي‌بردم پولى به خادم مسجد مي‌پرداختم و شب‌ها نزدش مي‌خوابيدم‌. او فردى تندخو بود، نامش مروان افندى كه نام يكى از ياران پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم بوده است و اين خادم به اين نام فرخنده افتخار مي‌كرد. به من مي‌گفت‌: اگر خدا به تو فرزندى داد نام او را مروان بگذار زيرا او يكى از شخصيّت‌هاى بزرگ و مجاهد اسلام بود.

شام را آن خادم برايم فراهم مي‌كرد و با هم تناول مي‌كرديم‌. جمعه (عيد مسلمانان‌) را كار نمي‌كردم و ديگر روزها نجارى كار مي‌كردم‌، او مزد اندكى به صورت هفتگى به من مي‌پرداخت‌. چون من تنها صبح‌ها سر كار بودم و مزد من نصف مزد ديگر كارگرها بود. نام نجّار خالد بود كه به هنگام بيكارى پيرامون فضيلت‌هاى خالد بن‌وليد پرحرفى مي‌كرد. خالد بن‌وليد يك سردار اسلامى و از اصحاب پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم بوده و براى اسلام بسيار رنج كشيده است‌. (2)

وى از آن اندوهگين بود كه اميرالمؤمنين عمر بن‌الخطاب به هنگام خلافتش‌، خالد بن‌وليد را بر كنار كرد.

خالد، نجّار بسيار بداخلاق و تندمزاجى بود. او به من اطمينان داشت امّا من دليلش را نمي‌دانستم. شايد سبب اين اعتمادش آن بود كه من حرف شنو و مطيع بودم و در امور دين و مغازه‌اش با او بحث نمي‌كردم‌. او در خلوت از من درخواست لواط مي‌كرد، اين كار به گفته شيخ احمد براى آنها مؤكّد منع شده است‌، امّا خالد در واقع اعتقادى به دين نداشت‌، اگر چه به ظاهر و پيش دوستانش به آن تظاهر مي‌كرد. او به نماز جمعه مي‌رفت‌، امّا نمي‌دانم كه در روزهاى ديگر نماز مي‌خواند يا نه‌؟ ولى من از اين كار خوددارى مي‌كردم‌، به گمانم او با ديگر كارگرانش چنين مي‌كرد. يكى از كارگران جوان و زيبا از «سلانيك‌» (3) و يهودى بود كه مسلمان شده بود، گاهى با خالد به قسمت پشت مغازه كه انبار چوب بود مي‌رفتند و وانمود مي‌كردند كه مي‌خواهند انبار را مرتب كنند، امّا من مي‌دانستم كه آنها در پى انجام كار ديگرى هستند.

من در مغازه غذا مي‌خوردم و براى نماز به مسجد مي‌رفتم‌. تا وقت نماز عصر در مسجد مي‌ماندم و پس از نماز راهى خانه شيخ احمد مي‌شدم‌. در خانه او دو ساعت به آموختن قرآن و زبان‌هاى تركى و عربى مي‌پرداختم‌. هر آدينه زكات پولى را كه در يك هفته به‌دست آورده بودم به وى مي‌پرداختم‌. اين زكات در واقع رشوه‌اى بود كه من براى تداوم روابط به او مي‌دادم تا مرا بهتر آموزش دهد. او در آموزش قرآن‌، مبانى اسلام و ريزه‌كاري‌هاى دو زبان عربى و تركى از چيزى فروگذارى نمي‌كرد.

هنگامى كه شيخ احمد دريافت كه من همسر ندارم از من خواست كه با يكى از دخترانش ازدواج كنم‌. من خوددارى كردم و گفتم‌: كه ناتوانم و چون ديگر مردان قادر به ازدواج نيستم‌. البتّه پس از آنكه او بر اين كار پافشارى كرد و تهديد كرد روابطش را با من خواهد بريد، اين عذر را آوردم‌. وى گفت‌: ازدواج سنّت پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم است‌. پيامبر گفته است‌: «هر كس از سنت من سرپيچى كند از من نيست‌». (4)

من چاره‌اى نديدم جز آنكه اين بيمارى دروغين را بهانه كنم‌. شيخ اين سخن را پذيرفت و پيوندهاى دوستانه و محبت‌آميز دوباره بازگشت‌.

پس از دو سال اقامت در استانبول اجازه گرفتم كه به وطنم بازگردم امّا شيخ نپذيرفت‌. او گفت‌: چرا مي‌خواهى بروي‌؟ در استانبول هر چه دلت بخواهد و چشمانت بپسندد فراهم است‌. خدا، دين و دنيا را در آن گرد آورده است‌. و افزود تو پيش از اين گفتى كه پدر و مادرت مرده‌اند و برادرى هم نداري‌؛ پس در همين شهر مسكن اختيار كن‌. شيخ به دليل دوستى با من پافشارى مي‌كرد كه بمانم من هم به او بسيار دلبسته شده بودم‌، امّا وظيفه ملّى مرا به بازگشت به لندن و ارائه گزارش مشروح از اوضاع پايتخت خلافت و دريافت دستورات جديد فرا مي‌خواند.

در مدّت اقامتم در استانبول ماهانه گزارشى از تحوّلات و مشاهداتم براى وزارت مستعمرات مي‌فرستادم‌. به ياد دارم كه يك‌بار در گزارشم درخواست صاحب مغازه را در مورد لواط آوردم. پاسخ شگفت‌آور آن بود كه اگر اين كار در دست‌يابى به هدف كمك مي‌كند اشكالى ندارد.

هنگامى كه پاسخ را خواندم آسمان گرد سرم چرخيد. با خود انديشيدم چگونه رؤساى من از فرمان دادن به چنين كار زشتى شرم نمي‌كنند؟ امّا ناگزير بودم كه اين جام را تا پايان بنوشم‌، بنابراين كارم را ادامه دادم و لب فرو بستم‌. در روز وداع با شيخ‌، او با چشمان اشك‌بار به من گفت‌: فرزندم خدا به همراهت. اگر به اين شهر بازگشتى و مرا زنده نيافتى به يادم باش‌؛ ما در روز بازپسين يكديگر را نزد پپامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم خواهيم ديد. من نيز واقعاً بسيار اندوهگين شدم و اشك‌هاى گرمى فشاندم امّا وظيفه مهم‌تر از احساسات بود.


(1). سوره هود آيه 48.

(2). براى آگاهى از شخصيّت مروان بن‌حكم و خالد بن‌وليد به كتاب‌هاى تاريخ اسلام مراجعه شود.

(3). بندرى است در يونان‌.

(4). قال النبى صلّى الله عليه وآله وسلّم: «النِّكاح‌ُ سُنَّتى فَمَن رَغِب‌َ عَن سُنَّتى فَلَيس‌َ مِنِّي.»
برگرفته از سایت تبیان

مطلب مرتبط:

دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي ۱
دستهاى ناپيداخاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامي‌ ۲

اللَهم العن اوَل ظالم ظلم حقَ محمَد و آل محمَد


?arsh | پنجشنبه 15 اسفند 1387 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر | موضوع: یک کتاب خوب